|
این روزها که نبودم
تو را بین سطرهای زندگی ام نگه داری کردم این روزها خیالت را سپردم به سطرهای خیس عاشقی ام یادم نبود تو حتی به شعرهای بارانی ام سر نمیزنی ! یادم نبود تو چیزاهایی را که دوست دارم دوست نداری وچیزاهایی را می پرستی که من دوست ندارم ! لجبازی ! اما همین لجبازیت خاطرم را برای دقایقی نوازش می کند یادم نبود که با یادت نباشم ........یادم نبود که لااقل این روزها را بی خیال تو شوم ! |
||
|
این روزها نیستی
ومن همچنان به پاهای خیالت آویزانم
|
||
|
اي كاش مي توانستم سرم را روي شانه هايت بگذارم! اي كاش دستهاي نوازشگرت براي هميشه مال من بود! اي كاش مي توانستم خودم را به آغوشت بسپارم! اي كاش بوسه هاي آرامبخش تو نمي شد آرزوي محالم! اي كاش حجم روزهايم با هم كناري خيالت پر نميشد ! اي كاش كنارم بودي سنگ صبور من ! كاش بودي! زندگي ام پر از دعاهاي اجابت نشده است زيبا |
|
روز عشق از راه رسيد ومن عشقي در بساط ندارم و حتي قلبي كه بتوانم هديه اش بدهم ! قلب من شكسته است .چيني قلبم را هيچ بند زني نتوانست بند بزند تا پر از عشق وبوسه اش كنم و به تو بدهمش ! به تو عشقم ! |
||
|
مثل هميشه نامه اي براي نخواندن امروز هم مثل همه ي روزها گذشت.........مثل همه ي روزها در انتظار وبيقراري .هميشه صبحها با اميدي تازه شروع مي كنم وشبها باز براي اميدي تازه پلك مي بندم . گاهي كه روزمرگي ام را مرور مي كنم مي بينم چقدر دورم از خودم وچقدر به تو نزديك ! اصلا تمام احوالاتم حوالي ياد تو مي چرخد ! ونمي دونم چرا نمي تونم مثل خيليها حتي مثل خود تو به دوست داشتني هام فكر نكنم .نميدونم چرا نمي تونم از احساسم بگذرم. تلاشم بي فايده است ........
|
||
|
تكيه كرده ام به ابر به باران به باد امروز باران يكريز مي باره .هواي باراني امروز عجيب منو بهم ريخت من عاشق هواي خيس وباران زده ام عاشق ترنم خدا ! عاشق اشكهاي آسمان عاشق خيالي گرم كه با باران منو همراهي مي كنه عاشق اشكهاي خودم كه با ياد قشنگت مي بارند وگرم نوازشم مي كنند انگار اين تويي كه گونه هامو نوازش مي كني لذت بخش است تمام اين باريدنها ! مست شدم وآرام |
||
|
از تو چه پنهان ! ديوانه ام اين را ديگر خيلي ها مي دانند ديوانه ام ! ديوانه اي كه دلخوش واژه هاست ديوانه اي كه دلخوش سكوت است ديوانه اي كه دلخوش روزهاي آينده است از خدا پنهان نيست ! از تو چه پنهان ! من ديوانه ام ! |
||
|
دلم مي خواهد وقتي دلم تنگ شد وقتي شكست وقتي چشمهايم باريد وقتي هوايم كم شد وقتي صدايم لرزيد وقتي دستهايم سرد شد وقتي تب كردم وقتي هذيان گفتم وقتي ديوانه شدم تو اينجا باشي كنار من در يك قدمي به اندازه ي يك نفس ، يكدم آخر فقط تويي كه ديوانگي ام را مي فهمي |
||
|
به او كه آفريدگار آرزوهاي من است به او كه قشنگي خيال من است به او كه سردار قلب خسته ي من است به او كه مرا به ارتفاع مهرباني رساند به او كه تمام زندگيم را شكار كرد به او كه روح گرسنه ام را با سطور عاشقي جان بخشيد به او مي گويم عاجزانه ! به او مي گويم عاشقانه ! مي ستايمش ! مي پرستمش ! دوستش دارم |
||
|
اين روزها ......... اين روزها .......... لعنت ! لعنت به اين روزهاي بي عبور و بي روزنه لعنت به اين دقيقه هاي پر تشويش كه انگار قسم خورده اند از روي نگراني هايم ساده نگذرند اين روزها انگار اتفاقي قرار است رخ دهد وهمين دلشوره ام را مضاعف كرده است خدا خودش بخير كند ! پدرعزيزم اگر نباشي مي خوام دنيا هم نباشه پس بمان تا اين دلشوره هاي لعنتي دست از سرم بردارد |
||
|
هميشه فكر مي كنم اينها كه مي نويسم شايد آخرين كلمات عاشقانه ي من باشد ! براي همين مي خواهم اي كاش هايم را سر وسامان دهم اما نمي شود . ای كاشهاي من ممتد و كشدارند مثل امروز
|
||
|
چقدر بايد در پي روزها تو را مرور كنم باور هميشه زنده ي من ؟ چطور بايد حرفهايم را به سكوت بسپارم ، وقتي كه پر از كلمات بي تابم؟ چند شب بي ماه را بايد سر كنم تا باور كني تمام اين شبها، دلخوش خيال مهتابم؟ نمي دانم چرا سهم آسمان من ،باران است ؟ دلم مي خواهد من هم در تو زنده باشم همانطور كه تو در من جان داري . چقدر يادت ،ياد گرمت به من اميد مي بخشد! و مرا از شر دلواپسيها نجات مي دهد . باور كن زيباي من ! باور كن من ديوانه نيستم ! وتنها عشق است كه من را به انديشه ي تو واميدارد |
||
|
دوباره هوایم هوای باران است هوای بوی تو وعشق پنهان است سلام فرشته ی مهربانم! امروز پنج شنبه است ومن آمده ام به گلايه اما نه برسر مزارت به من بگو مهربانم!چرا دلت براي دلم تنگ نمي شود ؟ مي دانم خسته اي ! خستگي از نبودنهايت پيداست امروز باز ترسيدم و باز براي گريز از واهمه هاي بيماري پدر به آغوش گرم و دوست داشتنی تو پناه آوردم باز هم قلب پير مهربانش نمی خواهد بي تو بتپد دلم مي خواهد عميق و با صداي بلند گريه كنم .نگرانم دعا كن .دعا كن لنگر تسكينم !تا دل وامانده ام آرام بگيرد بگذار عشق پدر برايم باقي بماند . دعا كن تكيه گاهم بماند |
||
|
تمام هوايم هواي توست تمام خيالم خيال تو تو شعر مني ! ومن شاعر چشمهاي بي همتاي تو تو ترانه ي مني ! ومن ترانه سراي مهرباني تو تو شور مني ! ومن شوريده ي شعر تو بگذار بماند براي بعد ! حوصله ام باز باراني شد ! |
||
|
ما كه اين همه براي عشق آه وناله ي دروغ مي كنيم راستي چرا ؟ در رثاي بيشمار عاشقان كه بي دريغ خون خويش را نثار عشق مي كنند از نثار يك دريغ هم دريغ مي كنيم ؟ تقديم به روح همرزم برادرشهيدم كه امروز فهميدم بهشت رو بوسيد وبه آغوش خدا پناه برد ( از قیصر امین پور) |
||
|
واي خداي من! هنوز باورم نمي شود ! احساس من احساس سر سخت من با واژه هاي لطيفش ، جان گرفت هنوز نمي توانم باور كنم كه اتفاق ساده ي عاشقي شب هاي مرا از خواب بيدار كرد! هنوز نمی توانم باور کنم ! روزهایم اسیر خاطراتی است كه فقط خيالند وبس هنوز نمي توانم باور كنم ! آرزوهايم تمام شده اند وكاري از دست چشمهاي خيسم بر نمي آيد ! و هنوز نمي توانم باور كنم كه نيستش ،ندارمش واينها فقط خوابهاي آشفته ايست كه مرا نجات مي دهد
|
||
|
تو آسان مي گويي ومن پر از حرفهاي نگفته مي مانم ! تو آرام ميروي ومن بيقرار جا مي مانم تو از من نگاه مي گيري ومن عاجزانه به تو نگاه مي بخشم تو تمام ناز مي شوي و من تمام خواهش ونياز تو به خاطره مي سپاري ام ومن به خدا ي خاطره مي سپارمت تو خداحافظ مي گويي ومن سلام پاسخ ميدهم مي بيني واژه ها هم فهميده اند چقدر فاصله مان زياد شده ! |
||
|
مرا ببخش ! ناگزيرم از نوشتن اين همه واژه ي بيقرار ناگزيرم از سرودن اين همه شعر نا تمام مرا ببخش ! ناگزيرم از اين همه بهانه هاي سياه وسفيد! ناگزيرم از اين همه بارانهاي بي وقفه ناگزيرم از اين حرارتهاي بي محابا دست خودم نيست محبوبم ناگزيرم از هرچه ناگزير |
||
|
پرت کردم تمام کلماتی
که شوق تو را داشتند و شعری که با تلخی تو خاکستر شد وحالا می سپارمت به تمام بغض هایم می سپارمت به عاشقانه هایم بی خیال من ! |
||
|
چه کسی باور کرد که دل سرد مرا خسرو نكونام |
||
|
وقتي كه شب آرام آرام قدم به چشم هايم مي گذارد تو هم همراه شب به خواب چشمهايم مي آيي گاهي دلم نمي خواهد خوابت را ببينم آخر خوابي كه تعبير نداشته باشد قشنگ نيست و گاهي آنقدر تشنه ي ديدنت مي شوم كه شبم زودتر از راه مي رسد تا بيشتر تو را ببينم براي همين عاشق شبم و خواب وبيداري هايم نازنينم ! دلم مي خواهد پايت را آرام به خوابم بگذاري ! |
||
|
ديروز بعد از مدتها رفتم به پاركي كه هميشه،بيشترين روزامو توش گذروندم .هواسرد بود وتقريبا تاريك .كلي توش راه رفتم و با خودم ودلم خلوت كردم .پسر فال فروشي كه مثل خودم انگار عاشق اون درختاي خواب الود مرده بود به سمتم اومد و من مثل هميشه هم براي دل خودم وهم به خاطر دل كوچيكش يه فال حافظ برداشتم البته بدون پرنده هاي فالگيرش و حضرت حافظ هم پاي تنهايي من اومد گوييا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش من همي كردم دعا وصبح صادق مي دميد سردي هوا با اين غزل زيبا كمي گرم شد و هنوز باورم نميشه نفس حضرتش اينقدر مسيحايي باشه |
||
|
تو كه نيستي غم غربت با منه هميشه يه دنيا حسرت با منه دنيا چقدر زود رنگ عوض مي كنه ! چقدر زود ! و من چقدر دير مي تونم رنگهايي كه باران شسته را فراموش كنم ! عجيب است تمام چيزهايي كه دوست داري مال تو نيستند و چيزهايي را كه دوست نداري مثل بختك به لحظه هايت مي چسبند
|
||
|
قلمم هواي تو را دارد و دلش مي خواهد هي از تو بنويسد ومن مانده ام در بن بست خاطراتي كه نمي خواهم ثبتشان كنم .خيالاتي موهوم كه فقط آزارم ميدهند به افكارم با سماجت چسبيده اي و تمام زندگي ام شده هاله اي از تو! سايه اي از تو ! تو ! تو ! تويي كه نيستي ! |
||
|
حال مرا كسي نمي پرسد! براي آدمها مهم نيستم ! اما خيلي دلم مي خواهد براي تو مهم وجاودان باشم مي دانم توقعم زياد است از دلي كه ميل ندارد به حوالي غربت سر بزند كه ديگر خسته شده از دل خستگي هايم اما با همه ي اين حرفها گل آرزوي من همچنان چشم به نوازش باران دارد تا بشكفد شمارش معكوسم از همين حالا شروع مي شود! |
||
|
گاهي فكر مي كنم شايد واژه هايم شايسته ي از تو گفتن نيستند وگاهي هم حس مي كنم شايد حرارت عاشقانه هايم زیادی کافی اند بي تو ،تمام روزهايم پر از شبهايي ست كه ماه ندارد شبهايي كه بوي خواب هم نمي دهد . وبيداري اش پر از توهم وهذيان است . شبهايي كه روزند و پر از خيالهاي گنگ قشنگ ! شبهايي كه فقط يك ستاره دارند وآن هم تويي ،تو تك ستاره ي قلب من! |
||
|
رفتم حامد تقدسی |
||
|
اونقدر هوا گرفته وابر آلوده كه ياد جنگلاي خيس شمال افتادم از صبح زود كه بيدار شدم همش منتظرم هوا روشن شه اما ديدم فايده نداره تازه فهميدم هوا امروز ابري تر از دل منه و انگار ديگه تحمل نداره و مي خواد بغضش رو بتركونه ... اي كاش باريدن شروع شه تا شهر تشنه هم از گريه هاي آسمون سيراب شه و آسمون هم يك دل سير گريه كرده باشه كاش بباره تا منم شايد يك دل سير زير بارون قدم بزنم وخيس خاطراتم بارون رو بغل كنم و بارون هم منو امروز قصد نوشتن نداشتم اما یادت بازم منوکشوند اینجا |
||
|
يا عماد من لا عماد له خداي خوبم سلام دلم سخت سراغت را مي گيرد ! من تشنه ي عطشناكي ام كه آمده ام تا سيراب درياي رحمتت شوم پروردگار نازنينم ! من عجيب دلتنگم! تنها دستهاي قادر توست كه مي تواند غبار دلتنگي ام را بگيرد من غريب خسته ام ! وتنها عطوفت توست كه مي تواند تمام نامهرباني هاي دنيا را از دلم پاك كند خداي خوبم !اينهمه سال وماه وروز، جز زنگار گناه چيزي در بساط ندارم . تنها دل غافلي كه كوتاه بيدار مي شود انباشته ي من از اينهمه بيكرانگي توست محبوبم !دلواپسم به من بگو كجاي آخرتت جا دارم ؟ با نداشته هايم مرا خواهي سنجيد يا داشته هاي اندكم؟! مرا به آغوش بكش تا هرم نگاه تو ، تمام سرديهاي تقديرم را گرم كند ..... خالق بي همتاي من ! دوستت دارم
|
||
|
زيباترين باور من ! اين كوچه ها هنوز بوي عبور مي دهند تمام شهر از عطر قدم هايت لبريز است مي خواستم بگويم تنها خطي از توست كه مي تواند عطش واژه هايم را بخواباند تنها خبري از توست كه مي تواند قاصدك دلم را آسوده كند بيتابم و درمان بيتابي ام تنفس توست بيقرارم ودرمان بيقراري ام دستهاي توست هنوز هم پنجره ي بيداري ام رو به آسمان آمدنت باز است |
||
|
نمی دانم امروز چندم جهنم است
سیر از گرسنگی ام وهی به تو می اندیشم هنوز رد پاهایت را به سینه قاب کرده ام شب ها دلتنگی هایم را خواب می بینم امروز حوصله ام ابری است خدا کند که ببارم گزیده ای از اشعار بهمن قره داغی |
|
سلام مامان قشنگم! اين بار كه اومدم پا بوست مجال خدا حافظي پيدا نكردم خودت كه مي دوني حال وروزم چي بود . فقط دلخورم از خودم كه نتونستم سنگ مزارتو مثل هميشه در آغوش بكشم و ببوسم ونتونستم باهات خداحافظي كنم وتو هم نتونستي با دعاي خيرت بدرقه م كني ..........احساسم بهم ميگفت باهام قهري اما ديشب كه قدم بهشتيت رو گذاشتي تو خوابم كمي آروم شدم دلم برات تنگ شده . خوب مي دوني كه هر وقت ميام توي اون خونه ي سرد جز جاي خالي تو، هيچ چيزي نمي بينم .ديگه هيچ كس مثل خودت با ذوق واشتياق به استقبالم نمياد . هيچ كس عطر تو رو نداره .....عطر دستهاي نوازشگرت واون بوسه هاي گرم بي همتا رو الان كه اومدم سراغت .حالم بدتر از هميشه است . نازنينم به دعاي تو محتاجم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سی ام دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تنها چيزي كه از تو برايم مانده يك دنيا دلتنگي است و يك بغل واژه هاي بيقراري ويك عمر چشمهاي خيس ومن نمي خواهم باور كنم كه هيچگاه بر نمي گردي چون چشمهايت وقت دل كندن چيز ديگري باريد و دستهايت به نشان جدايي دستهايم را لمس نكرد و پاهايت استوار گام برنداشت پس بايد چشم براهت بمانم زيبا |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سی ام دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
طبق معمول از كاراي روزانه فارغ شدم . از گرگ وميش هوا كه بيدارم تلاش مي كنم تا ساعات روزم به ميل خودم بچرخه تا روز خوبي براي خودم و دخترم بسازم .حالا با خستگي هر چه تمام تر اومدم سراغ ديوان حافظ. سردي هوا رو با چاي داغي كه براي خودم ريختم مهار مي كنم . وقتي خيلي ديونه ميشم ميام سراغ حضرت حافظ تفالي بزنم به غزليات نابش .البته من وقت آرامش روحم رو با خوندن اشعارش تازه مي كنم اما وقت دلتنگي حافظ و اسرارغيبش مونس من ميشه .نميدونم چه حكمتي داره لسان الغيب كه هميشه براي همه ي نيتهام ابياتي به اين مضمون مياد حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد ومن پر تشويش تر ديوان رو مي بندم و به روزهاي باقي فكر مي كنم تا شايد راه عبوري پيدا كنم براي دور روزگار ............. قصد نداشتم روز نوشت كنم .فقط اين فضا رو براي دلتنگيام ساختم اما ديدم حضرت حافظ كه هميشه مونس منه خالي از لطف نيست خوندنش |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهم از تو بنويسم بي پرده بي واهمه از تو كه نيستي از تو كه سخت آمدي و ساده و آسان گذشتي از تو خوب من ! مي خواهم اينبار من با كلمات ديوانه ات كنم .با سطور عاشقي با واژه هاي ساكت ، اما پر التهاب خوب ميداني چه مي گويم ........تنها تو معني كلامم را خواهي فهميد اگر به چشمهايت اجازه ي عبور بدهي مي دانم دلخور ميشوي ! اما مهم نيست مي دانم به ديوانگي ام مي خندي ! باز هم مهم نيست مهم تويي كه نيستي ومنم كه نبودم بهتر از بودن است زيباي خفته ي من ! كجاي روزهاي من به كام تو نبود ؟ كجاي خيال من از پس روياي شيرين تو بر نيامد ؟ كجاي كلام من ردي از عشق نداشت؟! كجاي ترانه هاي من دلت را فرو نريخت؟ بگو !به حرمت تمام عاشقانه ها بگو دوست دارم بشنوم .دوست دارم ساده اما صادق بگويي قاصدك دلم چقدر كم قيمت بود ؟ همين ! اين تو قع زيادي نيست
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
نوشتن هم بهانه اي است كه با تو باشم هنوز هم حصار فاصله ، روزنه ي اميدواري ام را بسته وتو هي مي گويي حوصله كن ومن پا به پاي شعر تو ،صبوري مي كنم اما چه سود ؟! چند سال از اين شبهاي پر از بغض بايد بگذرد تا بردباري من ثمر دهد؟ هنوز هم تمام راههاي ذهنم و احساسم به تو ختم مي شود و تو هي مي گويي حوصله كن ! اما زيباي من ! حوصله ام ته كشيده ،تمام شده كجاست گشاينده اي كه مي گويد صبر كليد گشايش است ؟ |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و هشتم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گريه هايم شرور شده اند از پسشان بر نمي آيم . نمي توانم مهارشان كنم . مي گذارم تا خودشان خسته شوند .سماجت اشكهايم از باران بيشتر است . مقابل آينه مي ايستم تا خودم را ببينم اما رخسار خيس وملتهبم را نمي شناسم .از آينه رو بر مي گردانم .ميروم سراغ نوشته هايي كه بوي تو را دارد تا بهانه ي چشمهايم را كامل كنم .........آن خطوط عاشقي ، آن سايه هاي خيال، آن روزنه هاي اميد ،آن عبورهاي پر تشويش ،آن روياهاي آرامبخش ......... هرچه می بينم قرار است وبيقراري . دلتنگي است و ارامش بغض است وتبسم ، تلخ است وشيرين حتي يادت پر از تناقض است .يادت را رها مي كنم وبه اشكهايم مي چسبم .آخر هم گرمند و هم آرامبخش وآغوش يادت را مي سپارم به تقدير |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هفتم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
می شناسی ام! اين منم همان آفتاب گرداني كه با چرخش تو به هر سو چرخيد وبا غروبت سربزير شد حالا خورشيدم! طلوع كن تا باز هم سر به هواي تو شوم |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دوباره باز هوای تو را دارم علي اكبر ثابتيان |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
نازنینم مي دانم فاصله ي ما زياد شده اما نمي دانم تو دور شده اي يا من ؟ تو سفر كرده اي يا من جا مانده ام ؟ اما نه ! اين من بودم كه اشكهايم را بدرقه ي راهت كردم كاش مي دانستي صداي دور شدن قدمهايت چقدر دلم را شكست ! كاش مي دانستي كه تمام خاطرات بودنت را به جاي قدم هايت مي بوسم تا به تو نزديك تر شوم كاش مي دانستي كه من در پشت اين همه فاصله هم آغوش درد شدم كاش! كاش من ميرفتم و تو مي ماندي |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز زدم بيرون از چهار ديواري خونه.خواستم خودمو بسپرم به .....................زير بارون نم نم وتوي سرماي هوا كلي پياده روي كردم وتمام قطره هاي بارون با قطره هاي اشكم يكي شد .يكي گرم ويكي سرد . هاج وواج مثل ديونه ها ، خيس اشك وبارون قدم مي زدم .مي خواستم برم با يكي حرف بزنم كسي كه هميشه اينجور وقتا ميرم سراغش .مي خواستم تمام رنجش و دلتنگيامو براش بگم اما نتونستم چون تا چشمم بهش افتاد يادثانيه هاي خوشي افتادم كه هيچوقت فراموششون نمي كنم .براي همين فقط زل زدم بهش واشك ريختم همين وبعد مثل ديونه ها دوباره اينهمه راه رفته رو برگشتم اما سبك نشدم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديشب چشمانم شب باراني را پشت سر گذاشتند چند روز است كه با خواب بيگانه شده ام . حتي به هواي خواب ديدن پلكهايم را نمي بندم . ميلي به خواب خوشبختي ندارم . چتر ارامشم بسته شده و سايه باني براي اين همه باران ندارم .مي گذارم خيس آب شوم .........گريه ي آهسته ام مي شود هق هقي از جنس دلتنگي .دخترم مبهوت گريه ام را تماشا مي كند .محكم بغلش مي كنم و گرم مي بوسمش تا دلم جان بگيرد و آهسته خدا را صدا مي كنم .آه خداي خوبم به دادم برس .نمي توانم با اينهمه دلتنگي كنار بيايم ..............آه خداي من ! |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي توي اين كابوس درد روياي مهربونمي |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بنویس
زیبای من بنویس من که دستهایم دیگر توانی برای نوشتن ندارد تو بنویس .ساده و بی تکلف تا بغضم را با واژه های تو آرام کنم تا بهانه های بیقراری ام را با کلام موزون تو قرار بخشم بنویس نازنین من به جای من با کلمات عشقبازی کن و آسوده کن خوابم را خیالم را وتنفسم را بنویس تا بخوانمت بنویس تا ببینمت بنویس تا جان بگیرم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است زيباي من گفتم نرو بدون تو دوام نمي آورم گفتم مي ميرم ، مي شكنم گفتم دنيايم تيره وتار مي شود گفتم كوتاه مي شوم ، كمرنگ مي شوم اما تو باش مثل هميشه و تو به پاي خودخواهي ام گذاشتي گفتم و تو مثل هميشه ،استوار بر سر كلامت ماندي نه خداي من ! چرا مثل هميشه زيبا!تو خيلي شعر سرودي كه شاعرش نماندي وجاي احساست را با شعور عوض كردي خوب يادم مي آيد روزهايي را كه با هم به نيروي عقل مي خنديديم وبا ديوانگي خودمان نفس مي كشيديم چه شد؟! من كه پا بند تمام وعده هايم ماندم من كه هنوز عاشق آن احساس قشنگم من كه هنوز به ضريح نگاه تو دخيل بسته ام من كه هنوز همان قاصدكم كه بيقرار وبيتاب واژه هاي توست............. خداي من ! هذيان هايم شروع شد ....تب كردم ........... تمام روزهاي بي تو را با خوابهاي پريشان مي گذرانم بيمارم و تبدار نگاهي كه هرگز ميانمان جان نگرفت بيمار دستهايي كه هيچگاه فرصت لمس پيدا نكرد تبدار خوشبختي كه فقط خيال باقي ماند و خيال زيباي من به خدايي مي سپارمت كه صدايم را نشنيد اما يقين دارم تو را خواهد ديد |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلم طاقت نداشت توی این روزها نوشته هایم را بیمه ی حسین فاطمه نکنم
می خواهم متوسل شوم به دستهای بریده ی عباس علمدار همان که هر وقت اسمش را می شنوم بیاد لب تشنگی برادر عزیز خودم می افتم که یک هفته عطش و تشنگی اش با آب فرات و ساقی علقمه سیراب شد . می خواهم متوسل شوم به گیسوی پریشان زینب غم پرور. تا داغدیدگی دلم را به مصیبت بزرگش گره بزنم . می خواهم متوسل شوم به شیر خوارگی علی اصغر تا بزرگی گناهانم را با دستهای کوچک ومعصومش طهارت دهم . می خواهم متوسل شوم به جوانی علی اکبر وقاسم حسن. تا روزهای پر گناه جوانی ام با لطف نگاه جوانشان پاک شود . می خواهم تمامشان را به سر بریده ی حسین و این همه مصیبت قسم بدهم تا دل پر گناهم را صیقل دهند ودست معصیت کارم را بگیرند باشد که امیدی به همسایگی بهشت پیدا کنم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه سیزدهم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این روزها از خودم دلم وتمام
احوالم بیزارم .دلم می خواهد بدون پلک زدنی تمام سادگی هایم را مرور کنم |+| نوشته شده توسط رها در شنبه هفتم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
راه بر عبور علاقه ام بسته اي گله اي ندارم مثل هميشه ................. قرار نيست كه روزگار هميشه بر وفق مراد باشد قرار نيست هميشه با ديوانگي ؛خودم را ثابت كنم مي توانم گاهي پرده ي ديوانگي را كنار بزنم و آدم شوم ......................................... |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه چهارم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلم عميق گرفته
پريشاني خاطرم تمام نمي شود مگر نسيم به دلم سركي بكشد و نوازشم كند |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سوم دی 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چه شب غريبي است عجيب دلواپسم ونگران اما دلت نگران نيست و همين بيشتر نگرانم مي كند حالم ،حال خسته ي افسرده اي است كه با تلخ ترين ثانيه ها روزگار سپري مي كند. تمام دلتنگي هاي آسمان با من است حتي روزنه ي اميدم هم سرد وعبوس شده ومن همان قاصدك بلاتكليف، دنيايم شده دنياي كلمات وواژه ها ،دنياي دوري وفاصله دنياي بي نهايت تنهايي و دربه دري آه خداي خوبم مرا به مقصد برسان |
|
يلداي بلند هم آمد اما تو نيامدي ومن هنوز همه ي شبهايم براي تو يلداست كاش هذيانهاي شبانه ام در اين شب با شكوه تمام شود و من با تو چله نشين خاطره ها شوم كاش همراهي ام كني تا عاشقانه هاي حافظ با دستهاي مهربان تو باز شود و فال يلداي من با نيت روشن تو گرفته شود كاش...... خوب من ! دلم مي خواهد سيب سرخ اين شب بلند سرد را ببوسم و با قاصدك بيقرار دلم برايت بفرستم دلم مي خواهد به جاي كرسي و هياهوي شب نشيني ، شب نشين آمدن تو شوم .......كاش كنارم بودي تا مقابلت زانو بزنم و تمام شاهنامه ي اين چله نشيني ها را برايت مرور كنم كاش كنارم بودي تا من هم مثل آدمهاي خوشبخت ، در آغوش گرم تو به شب نشيني ماه و ستاره ميرفتم ،نه اينكه پشت پنجره ي بيداري چشم بدوزم به كوچه ي بي انتهاي خالي از تو بهترينم! يلدايت بلند و پر از ستاره و فال خوش خوشبختي |+| نوشته شده توسط رها در شنبه سی ام آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خسته و دلگیرم از غم ، درو وا کن ای ستاره یه نفس نوازشم کن ،بذار از شب گل بباره چیزی تا گریه نمونده، پر بغضه همه حرفام منو با یه بوسه بشکن که سکوت همه دنیام |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و نهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من سايه ي مبهم خاموشي ام كه سالهاي مديدي است در بغض باران زندگي مي كنم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و نهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي آفتاب پاك ! سلام آمده ام تا مثل هميشه تمنايت كنم بر من بتاب به مهرباني هميشه ، كه محتاج پرتوي توام تو را صدا مي كنم ميان سايه هاي دلتنگي ام تو را صدا مي كنم ميان بغض هاي يخ زده ام تو را صدا مي كنم ميان تمام عطش وتشنگي ام صدايت مي كنم اي آفتاب من ! بر من بتاب بتاب كه حصار تنهايي ام تنگتر شده و تشويشم عميق تر اميد طلوع تو و با تو نشستن تلاش بي ثمري است كه تقدير هر روز در گوشم زمزمه مي كند اما من مثل هميشه و رهاتر از هميشه، تقدير را قانع مي كنم از سر نوشته شود حالم باراني است .............. آفتاب مهربانم! بر من و روزهاي سردم بتاب تا اين ابرهاي سرگردان كنار بروند و من در بستر گرم بودنت ،آرام بگيرم |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقدیم به تو با احترام خيالت خواب از چشمهايم ربوده است و تنها شعرتوست كه تسكين تمام تنهايي من است وحجم بيقراري ام را پر مي كند كاش كنارم بودي تا ببيني چگونه اشتياق در صبوري من جوانه زده و آفتاب واژه هايت ،چتر دل باراني ام كاش ببيني كه چگونه عطري براي فضاي دم كرده ي خاطراتم ونوري به رنگ قشنگ خيال كاش ميشد چشمهايت آرزويم نباشد و دستهايت خيال محالم مي خواهم حصار فاصله را بشكنم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
فردا قراره سروري مولاي خوبيها رو جشن بگيريم قراره كمي خودمون رو نزديك كنيم به مهرباني علي فاطمه قراره كمي خودمون رو كمرنگ ببينيم و بقيه رو درست قراره بيقراري كسي رو نبينيم ؛ كمي به غصه ي اطرافيامون برسيم قراره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قرارنيست به هواي مسرت خودمون پا بذاريم رو دل بقيه ، قرار نيست به بهانه شادماني دلمون چشمي رو به گريه بندازيم ويا بغضي رو بتركونيم .قرارنيست گرسنگي خيليا رو با سيري خودمون ناديده بگيريم قراره كمي، فقط كمي شبيه علي مرد كوفه ي بي خاتمه باشيم عید مباررررررررررررررررررررررررررررک |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهم بروم مثل قاصدكي بي مقصد بروم به حاشيه ي سكوت به عمق تنهايي مي خواهم بروم به جايي دور حوالي غربت خسته ام دلتنگي هايم وسيع شده اند بغض هايم حجيم اينجا ديگر جايي براي دست وپا زدن قاصدك نيست ياري ام كن تا وزشي نسیم گونه مرا ببرد به آرامگاه تا آرام بگيرم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این روزها حرفهای عجیب زیاد می شنوم
آدمهای عجیب زیاد می بینم این روزها ............... تازه یادم افتاد ! من دیوانه ام این عجایب به من می خندند ! ریسه میروند ومن مبهوت نگاهشان می کنم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
برای دختر قشنگم فاطمه هواي دلم ابريست ......... نه خداي من باراني است چشمهايم با سماجت تمام مي بارند و مجالي براي پاك كردن اشكهايم ندارم بدون تلاش مي گذارم اينهمه دلتنگي فرو بريزد مي گذارم اينهمه حس مبهم تنهايي سيل آسا بر گونه هاي ملتهبم ببارد ...................... ودر اين ميان تنها دلخوشي ثانيه هاي پر اضطرابم موجود كوچكي است كه با تمام لحظه هاي من زندگي مي كند وتنها بهانه ي من براي تنفس است و عاشقانه، با حرارت دستهاي كوچكش و نگاه معصومش به اين راه ممتد ادامه مي دهم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خوابهاي عاشقي ام هميشه ناتمام مي ماند ومن به اميد لمس روشنايي ات و زيارت مهرباني ات دوباره خواب را مي بوسم ثانيه هايم پر از غربت ميگذرد وتنها دقايق آرامشم ، خواب ديدن توست تو مثل هميشه پر ازخودخواهي و طنازي به رويايم پا ميگذاري ومن مثل هميشه پر از تشنگي بر سراب تو دخيل مي بندم تشنه ام و تو اين را هيچ وقتي از اوقات خدا نمي فهمي محتاجم وتو هيچگاهي پابه پاي نيازم نمي آيي ومن اين خيالهاي قشنگت را هم مديون نمازهاي حاجت و نافله هاي شبانه و نگاه مهربان و پر از رحمت خدای دوست داشتنی ام
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و دوم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خیالم آغوش می شود برای یاد قشنگت اما افسوس که وسعت آغوشم اندک است برای شکوه عشقت |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
از پشت پنجره ي بيداري ام سايه اي گذشت شايد تو بودي شايد نگاه مهتاب بود شايد خيال من نميدانم ! اما من دويدم تا ته كوچه هاي خيالم وبه بن بست نبودنت رسيدم آرام برگشتم وباز نشستم كنار يادت واشكهايم فرو ريخت گرم و سر شار و مهتاب به اشكهايم خنديد چه لحظه ي تلخ دوباره شكستني بي تو چگونه از شب عبور كنم ؟ چگونه ؟ |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواستم چشمهاي تو را ببوسم تو نبودي، باران بود، رو به آسمان بلند پر گفتگو گفتم: تو نديديش ؟! و چيزي ،صدايي................. صدايي شبيه صداي ادمي آمد گفت: نامش را بگو........تا جستجو كنيم! نفهميدم چه شد كه باز يكهوو بي هوا ، هواي تو كردم ديدم دارد ترانه اي به يادم مي آيد گفتم: شوخي كردم بخدا ! مي خواستم صورتم از لمس لذيذ باران فقط خيس گريه شود ورنه كدام چشم،كدام بوسه ،كدام گفتگو...؟! من هرگز هيچ ميلي به پنهان كردن كلمات بي رويا نداشته ام سيد علي صالحي |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
براي چشم خاموشت به همين سادگي رفتي بي خداحافظي سهم تو شد دنياي تازه و سهم من شد اشك وتنهايي چشمهاي نازنينت را بستي بدون اينكه كنارت باشم دير شد دير آمدم خيلي دير اما غريب اما ناتوان ،اما بهت زده از روزي كه رفتي هر روز خودم را نمي بخشم به خاطر آن همه سال دوري و صبوري ،به خاطر آن همه نبوسيدن و نبوييدن كاش بودي تا مقابلت زانو بزنم تا به اندازه ي آن همه سال دوري سير ببينمت ، لمست كنم ، پناهم شوي تو را كم دارم .آن دستهاي مهربانت را ،آن حرفهاي آرامبخشت را كاش ميشد برگردي ،كاش ميشد ........................ |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چشمهايم را آرام مي بندم تا تورا بهتر ببينم و ازهجوم پر ازدحام دنيا خلاص شوم يادم مي ايد به من قول دادي كه روزهاي عاشقي ام را ممتد كني وبي عبور اما خودت خوب ميداني كه تنها چيزي كه برايم ممتد شد ياد توست و خيالي كه هر روز و هر شب خوابم را،زندگي ام را ، نفس كشيدنم را پر مي كند شبهايم پر از درد و گريه و نافله ميگذرد و روزهايم پر از رنج و ملامت گاهي از چشم خودم مي بينم كه چرا آنقدر ساحره نبودم كه دلت را پاگير دلم كنم گاهي هم احساس خوشبختي مي كنم كه فاصله فصل جدايي هميشگي ام شده ميدانم خوشبخت نيستي خوب ميدانم . ميدانم تو هم از ثانيه هايت دلخوري اما اين را هم خوب ميدانم كه يادي از من در تو نيست و نميدانم چرا من با اينهمه بي تفاوتي تو بيگانه ام و هر روز برايم تازه تر ،عزيزتر و گرمتري |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ببار بارون ببار بارون دلم از زندگي خونه ديگه هر جاي اين دنيا برام مثل يه زندونه ببار بارون كه دلگيرم ببار بارون كه غمگينم خرابه حال من امشب دارم از غصه مي ميرم ببار اي نم نم بارون ببار امشب دلم خسته است ببار امشب دلم تنگه همه درها بروم بسته است نه دستي از سر يار پناه خستگي هام شد نه فرياد هم آوازی غرور خلوت ما شد نه دلگرمی به رويايي كه من هم بغض بارونم نه اميدي به فردايي كه از فردا گريزونم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بگذار اعتراف كنم كه مي ترسم مي ترسم از هجوم پر تشويش خيالهايم كه رنگ تو را دارد مي ترسم از شبهايي كه بي عطر تو به سر مي شود مي ترسم حتي از طلوع خورشيد كه خوابهايم را مي گيرد مي ترسم از اينهمه ازدحام بي قراري ، بي تابی دلم گرفته . من اگر نخواهم با روزهاي خدا صبوري كنم چه مي شود؟ نميداني چقدر دلم گرفته ................. دلم گرفته از نديدنت ،نبودنت، نخواستنت اگر دلتنگي ام را باور نمي كني كنارم بيا تا ببيني چقدر چشمهاي خاكستري ام دوستت دارد باور كن ديگر نمي خواهم به دلم بگويم از عاشقي اش بگذرد |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چند روزي است كه بدتر از هميشه روزگارمو سپري مي كنم بعد از اينهمه ساعت سنگين و پر دغدغه چهار شنبه ي دوست داشتني ام از راه رسيد ه تا باز هم مرا به ميعادگاهم برساند و عهدي را كه مدتهاست با خدا بسته ام دوباره ادا كنم .مكان دنجي كه آرامم مي كند و روحم را مي سازد. آن ساعات خلوت و نيايش ،تمام دلواپسي هايم را مي بارم و خدا را كنارم حس مي كنم نزديكتر از هميشه و همه وقت. چقدر من چهار شنبه هاي بيقرارم را دوست دارم و چقدر فرصت قشنگي است كه از تو به خداي خوبم گله كنم ...........از تو و دلتنگي هايم براي تو . از تو و اينهمه دوري وفاصله از تو و اينهمه بي خبري و دربه دري كاش اينجا بودي كنارم ،نگاه در نگاه ، دست در دست شانه به شانه تا باهم به ديدار خدا مي رفتيم |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چشمان زيرك تو ، در خوابهاي آشفته ي من،هر شب پرسه مي زنند ومن به هواي خواب ديدن چشمانت ، پلكهايم را آرام مي بندم . چشمان تو تنها دليل آرامش خوابهاي پريشان من است |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خداي خوبم ! من به اين روزهاي تنهايي دل نبسته ام من به اين همه شب سياه انتظار دل نبسته ام . من به ديگران اميدي نبسته ام . چشم اميد من به توست . پاي پنجره ي بودن و حضور توست كه نشسته ام شايد سراغي از دلم بگيري . ديشب از آن شبهاي ملتهبي بود که دلم عجیب هوای دستهای تو را کرد . می دانم .خوب میدانم کنارم ایستاده ای مثل همیشه و مرا می نگری و پناهم میدهی . خدای خوبم برایم معجزه کن محتاج معجزه ی توام .......... وای چه شبی بود ديشب |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز زندگي ام فقط تنفسي بود كه از سر جبر زمان از سينه ام خارج ميشد كه كاش نمي شد ............... امروز ديوارهاي اطرافم به حال زارم دل سوزاندند چه ترحم چندش آوري!.................... امروز بيزار شدم از خودم و حماقت هايم .هواي مردن به سرم زده اما دستهاي كوچكش و نگاه معصومش مانعم مي شود كاش راه فراري داشتم كاش ......................... |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه یازدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این روزها بیشتر از همیشه
محتاج دعای آسمان و نگاه خورشیدم
|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه یازدهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
سلام محبوبم ! شرمنده ام ميدانم گفته بودم ديگر غبار تقويم خاطره را پاك نمي كنم گفته بودم ديگر ياد تو را مهمان خطوط ترانه ام نمي كنم گفته بودم ديگر سراغ خيالت را از آسمان و ستاره نمي گيرم گفته بودم دلم را راهي درو دست نيامدنت نمي كنم اما نشد . نتوانستم . درمانده شدم بگذار هميشه يا شايد گاه و بيگاه ، با خاطره هاي بر باد رفته ام حالي عوض كنم بگذار دلم لااقل سهمي از مرور خوشبختي ام داشته باشد شرمنده ام از اينكه قاصدك دلم هميشه به قول وقرارهايش وعده نمي كند آخر ميداني ؟ پاي تو در ميان است . مگر مي توانم تو را از آلبوم عاشقي ام پاك كنم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه دهم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديشب آنقدر دلتنگ خوابيدم كه خواب چشمهاي قشنگت تا صبح رهايم نكرد من شبهاي زيادي را گاهي با خيال تو و گاهي با كابوس نبودنت سر كردم اما هرچه هست اينكه هنوز هم دلخوشم به روياي زيستن با تو روزهاست كه خالي از لبخندم و پر از حسي مبهم و ناپايدار كه به سياهي شب مي سپارمش ......................... كاش كنارم بودي تا به شبهاي خيسم مي فهماندم دلم اشتباه نمي كند ...................... كاش كنارم بودي تا به دنيا مي فهماندم تو دنياي مني چرا باور نمي كني بيقراري ام را ؟ من هنوز هم بي تاب عاشقانه هاي توام
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه هشتم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديوار كاهگلي دلم با واژه هاي مهربان تو فرو ريخت و حالا من براي ساختن دلم به سخاوت دستهايت محتاجم اگر تو بيا يي مي تواني با معجزه ي نگاهت دوباره دلم را بسازي اگر تو بيا يي مي تواني با طعم عاشقي ات دوباره ديوار ويران دلم را بنا كني اگر تو بيا يي با سحر شاعري ات قلبم را دوباره خواهي ساخت چشم براه سخاوتت مي مانم محبوبم ................................ |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دختري خوابيده در مهتاب |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
آسمان نگاهت را آنقدر از من دريغ كردي كه چشمهايم معجزه ي عشق را فراموش كرد آنگاه كه پلكهايت را به رويم بستي تازه فهميدم دستهاي من عطر عاشقي ندارد. وقتي كه آغوش گرمت را از تن رنجورم گرفتي تازه به خودم آمدم كه گيسوانم لايق نوازش دستهاي تو نيست مهربانم! تشنه تر از هميشه دوست دارم بر آستان نگاهت آنقدر سر بكوبم تا چشمهايت را عاشقانه برويم باز كني و مرا در آغوش بكشي . من هنوز هم محتاج نوازش توام خوب من |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
کاش می شد برای دلتنگی هایم
راه عبوری پیدا می کردم تا محتاج نگاه آسمان نباشم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه پنجم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بايد تو رو پيدا كنم شايد هنوزم دير نيست تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست با اينكه بي تاب مني بازم منو خط ميزني بايد تورو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني كي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت كنه اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت كنه دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور وقتي به من فكر مي كني حس ميكنم از راه دور آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو مي بره عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي راضي به با من بودنت حتي از اين كمتر نشي پيدات كنم حتي اگه پروازمو پرپر كني محكم بگيرم دستتو احساسمو باور كني |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه پنجم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بي تو و به احترام تو كلماتم چند روزي است سكوت كرده اند .چقدر دلگيرم. دلگيرم دلگيرم بي تو ، عطر نفسهايت را كم دارم ، هرم نگاهت را براي يخ زدگي لحظه هايم كم دارم . دلگيرم از تقديري كه بي تو بودن را برايم نوشته است چشم براه تو روزهايم را با سراب آمدنت مي گذرانم و شبهايم را با فانوس صبوري بيدار تر از هميشه به صبح مي رسانم دلگيرم از دلم كه هنوز تشنه ي عشقي است كه مدتهاست به خواب رفته و واژه هايم نتوانسته بيدارش كند .دلگيرم از چشمهايم كه سالهاست تمام بيقراري هايم را باريده اند و آن ثانيه هاي اندك عاشقي ام را شسته اند دلگيرم از هرچه كه تورا از من و خيالم گرفته حتي دلگیرم از تو كه دلم را با شيفتگي بردي و من باختم به تو و چشمهاي نازنين تو ..............دلگيرم از همه |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه پنجم آذر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقدیم به تو با احترام پیش چشمت خطاست شعر قشنگ چشمت از شعر من قشنگ تر است من چه گویم که در پسند آید دلم از این غروب تنگ تر است |
|
براي چشمهاي خاموشت نازنينم ! بي تو تواني براي خنديدن ندارم بي تو تمام نفسهايم غمزده است و ثانيه هايم هنوز رخت ماتم بر تن دارند هنوز دلم سياه پوش جاي خالي توست واژه هاي عاشقي ديگر به من در سرودن تو و ستايش مهرباني هايت ياري نمي دهند. تنها چيزي كه پا به پايم مرثيه خوان رفتن تو شده آسمان است كه مثل دل باراني ام مي بارد و ميبارد وتمام ناتمام مرا مي شويدو با خود مي برد كاش من هم مثل چشمهاي قشنگت براي هميشه خاموش مي شدم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بی تو من یه بی پناهم
تو قشنگ ترین پناهی دستامو بگیر تو دستات لحظه های بیقراری |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
قشنگ ترين پناه دل خستگي هايم سلام ! من باز هم از خواب خيس خاطراتم برگشته ام و پر از اندوهم . پر از باران ، پر از تنهايي بازهم درمانده تر از هميشه با گامهاي خسته و دستان خالي از عشق و انتظار آمده ام تا قرار دل بيقرارم شوي . باز هم بدون چراغ و بدون ستاره و نورآمده ام تا برايم از پهناي آسمان نور بياوري ديگر هيچ اميدي به سخاوت آب وآينه ندارم آسمان دعایم کمرنگ شده و من برکت دریا را فراموش کرده ام به من بگو چه کنم با اینهمه بدگمانی چه کنم با اینهمه شب خیس و روز بی خبر برایم نجوا کن تا در گهواره ی صبوری تو آرام بگیرم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
پر زد و رفت ساده ، زود ، بدون مقدمه هنوز نیامده ، عزم رفتن کرد و حرف از پرواز زد بدون هیچ حس ندامتی پرید به سمت آسمانی که وسیع بود اما شایسته عاشقی نبود و کویر ماند تا با اشکهایش عطش عشق را بخواباند پر زد و رفت ساده ، زود ، بی مقدمه |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ستاره ام خاموش است فانوسي براي ادامه ي دلتنگي هايم ندارم طاقت ترانه هايم هم تمام شده .................. دلتنگيهايم هم نايي ندارند تا بنالند امروز هم از هر روزي برايم ساكت تر ، مرموزتر وكشدارتر است اصلا همه ي روزهايم جمعه اند ومن اين جمعه هاي متروك پر از دلواپسي را دوست ندارم |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
وقتي پر شتاب از روزهاي عاشقي ام گذشت حتي فرصت نداد بدرقه اش كنم ومن مثل موجودي درمانده در بهت و ناباوري اشكهايم را بدرقه ي راهش كردم
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديشب دوباره بهانه هاي عاشقي ام از چشمهايم باريدند و من پر از گريه شدم ، پر از هق هقي غريب و بي صدا ديشب دوباره خاطرم بهانه ي چشمهاي نامهربان تو را گرفت و من ديگر وعده ندادم به آمدنت . ديشب دوباره دلم هواي آغوش تو به سرش زد اما من ، با تازيانه ي سكوت ، قانعش كردم .ديشب دوباره نگاهم سراغ پنجره ي آشنايي را گرفت اما من چشمهايم را بستم تا باور كند پنجره حضور تو ،يك خيال بيشتر نبود ، چه كردي با دل دردآاشناي من ؟ چه كردي با احساس من ؟ چه كردي با باور من ؟ چه كردي با نگاه پر تمناي من ؟ دلم مي خواهد گاهي از اوقات خدا تو هم اين روزهاي بيقراري و بلاتكليفي را تجربه كني اما نه ، دل وامانده ام راضي نمي شود به عذاب و رنجش تو . به جاي بيقراري برايت آرزو مي كنم برقرار باشي و پر از تكليف خوب روزگار محبوبم! |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خيال تو ، براي نگاه من ، قشنگترين ترنم زندگي است با تو بودن اوج خوشبختي من است و عشق تو مي شود بهترين بهانه ي زندگي ام به من نگاه كن . درست به چشمهايم نگاه كن .آ نچه كه وجودم را گرم مي كند خيال توست . خاطره هاي عاشقي توست و روزهاي خوب با هم بودن
به من بگو ! بگو محبوبم تا لحظه ي رسيدن به تو چند سال دلتنگي باقي مانده چند بغض در گلو ....... چند ماه بي كسي ....لااقل بگو تا دلخوش كنم به آمدنت تا همچنان خيالت را در آغوش بكشم .تا يادت را ببوسم و آبستن عشقت بمانم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیستم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهم گريه كنم تا شايد دستهاي تو به هواي پاك كردن اشكهايم مهربان شوند مي خواهم گريه كنم تا شايد شانه هاي تو مرا پناه دهند مي خواهم گريه كنم تا شايد آغوش تو هواي تن خسته ام را بكند ابر دلتنگي ام مي بارد و ميبارد و اين من خسته ؛ نمي تواند جلوي اين سيل غم بايستد . به حرمت اشكهايم قسم، نمي خواهم غصه هايم كسي را آزار دهد .نمي خواهم درد باشم . تمام وجودم لبريز بيقراري است مي خوا ستم پروانگي ام را به شمع ثابت كنم اما بالهاي سوخته ام را به ريشخند گرفت . مي خواستم پرنده ي خوشبختي ام را شكار كنم اما خودم شكار شدم . مي خواستم دل ماه را به دست بياورم اما دل خودم را از دست دادم .ستاره هم با من غريبه شده و از زل زدنهايم مي گريزد . آه چقدر خسته ام از واهمه هاي تكراري ام . كاش سرنوشت كمي مرا مي فهميد ..................... |+| نوشته شده توسط رها در شنبه هجدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
نگاهم كن شايد باران باور كند پروانگي ام را آسمان هم دلش براي چشمهاي عاشقت تنگ شده ، نگاهم كن در هياهوي باد تا صداي بغضم را نشنوي ، نگاهم كن تا با تو از جنونم بگويم ،از روزهاي خوب خاطره و دستهاي يخ زده ام كه با عطش عشق تو گرم مي شد نگاهم كن تا ثانيه هاي خوشبختي ام باز گردند ،نگاهم كن تا محتاج نوازش باران نباشم ، تا محتاج تبسم ديوار نباشم نگاهم كن معشوقم نگاهم كن
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه هفدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديونه شدم . ديونگي كه رنگ وشكل نداره .نوشته هام حرفاي دلم نيستند .بزور قلمو مي چرخونم بگم منم هستم اما راست راستي نيستم بخدا! كم آوردم .ديگه هيچ چيزي آرومم نمي كنه .بي هدف شدم مثل قاصدك ........ آشفته تر از هر شب وروز . به اين ميگن چي؟ خب معلومه ديونگي تحمل اطرافيام برام سخت شده ..........هرچي مي بينم ديوار و ديوار سفيد و سرديه كه تنهايي ام رو باهاش پر ميكنم و با خطوط روش حرف مي زنم . چقدر غريبه توي اين همه ازدحام آدم ، تنها باشي . ديگه مي خوام دلتنگ هيچ چيز و هيچ كس نشم ..دلم رو عادت ميدم مثل يه سنگ سفت وسخت ،فقط بتپه همين |+| نوشته شده توسط رها در جمعه هفدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
سلام روزهاي صبورم آمده ام به پا بوستان ،تا اينبار هم با هم منتظر شبهاي بيقراري شويم تا باز هم بر سر قرار ماه و ستاره حاضر شويم . آمده ام با هم برويم به استقبال ماه و بدرقه ي خورشيد آمده ام تا با شما تمام خاطره هاي خاطرم را مرور كنم و به دست باد بسپارم آمده ام تا مثل هميشه همپايم شويد براي بدرقه ي خوش خيالي هايم آمده ام تا با دقايق شما از روزهاي عاشقي ام بگذرم آمده ام تا با ثانيه هاي شما شاعر فراق شوم چه كنم شما صبورتر از صبر منيد آخر شبهاي تب آلود پر از هذيانم كه مرا ياري نمي كنند .............. |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديشب خواب تو را ديدم نازنينم ! وباز شانه هايم پناهي مي طلبيد و سنگ صبوري بازهم از تنهايي هايم گفتم و تو صبورانه نگاهم كردي ، بغض كردم و تو عاشقانه نوازشم كردي ، باريدم وتو اشكهايم را بوسيدي حتي توي خواب هم نگرانم بودي ، وغصه مي خوردي ومن مثل هميشه آنقدر كودك شده بودم كه راحت در آغوشت جاي گرفتم آه گرمايش چقدر آرامم كرد ........................ گل قشنگم ! تو را تا رويايم اجازه داد بوييدم تا براي بيداري ام ذخيره اش كنم دستهاي گرمت موهايم را نوازش مي كرد و نجوايت لالايي زندگي ام را خواند بازهم گفتي صبوري كن ، باز هم گفتي چشم ببندم بر كوچكي دنيا وبزرگي خدا را يادم آوردي .از بهشتي گفتي كه اين دوزخ را بر من سرد خواهد كرد ومن هم تشنه تر از هر وقت شنيدم و گوش دادم به بزرگواري ات . دلم نمي خواست باتو وداع كنم اما پاهايت را بوسيدم كه از خواب خيس باران بيدار شدم و آنقدر باريدم تا صبح شد
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
كاش مي دانستي كه ما را مجال آن نيست كه روزهاي رفته را از سر گيريم و لحظه هاي بي بازگشت را تمنا كنيم كاش مي دانستي فردا چه اندازه دير است براي زيستن و چه اندازه زود براي مردن كاش مي دانستي يک آلاله را ، فرصت يك ستاره نيست و به ناگاه بسته خواهد شد پنجره هاي ديدار در اجبار تقدير كاش مي دانستي ......................
ناهيد عباسي |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چشمهاي خيس منتظر، دستهاي بسته ي تقدير، گامهاي خسته از دربدري ، لحظه هاي ناباوري بيقراري هاي تكراري ، بغض هاي درمانده ، دل وامانده خسته ام از اين روزهاي تو خالي پوشالي ، خسته ام از خودم و روياهاي آرزو شده ام كجاست حرارتي كه بوي عشق بدهد و نگاهي كه همرنگ احساس باشد ؟ كجاست لحظه ي گره خوردن دلم به دل دير آشنايت ............باور نگاه خاك براي آسمان خيلي سخت است؟ خيلي عجيب است آب بيايد و با آتش پيوند بخورد نازنينم ته جاده اين است كه آتش براي هميشه سرد ميشود و آب هم تكليفش مشخص . پس واهمه ات چيست ؟ دلهره ات براي چيست ؟ |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
قرار بود وقتي رفت ؛برايم خطي از دلش بنويسد وخبري از بي خبري ام بگيرد قرار بود ناز نگاهم ترنم غربتش باشد قرار بودبيقرار، چشمهايم را به راه نيامده اش بدوزم وبيايد دروغ ساده ترين راه رهايي اش بود وسادگي تمام سهم من از تقدير...............
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چقدر ديوانه ام ! از سپيدي صبح تا تاريكي آسمان مي نشينم آرزوهايم را نقاشي ميكنم فقط نقاشي! كارديگري از دستم بر نمي آيد نسيم صبح به رنگ بازي من انس گرفته گرگ و ميش هوا با آرزوهايم هوايي ميشود بر سر نقاشي يادت ، فرياد مي كشم : مي خواهم نباشي مي خواهم يادت نباشد مي خواهم دفتر عاشقي ام را بسوزانم شايد گر بگيري از رنگ سنگدلي ام مي خواهم روزهاي همرنگ تو را از تقويم جدا كنم و دفن كنم زير خروارها سال بر من گذشته نمي خواهم ببينمت ! نمي خواهم بشنومت نگاه سنگينت را از روي دلم بردار حرفهايت ديگر توي دلم كپك زده مي فهمي ؟كپک دست از سر دلم بردار |+| نوشته شده توسط رها در شنبه یازدهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من هم مثل تو مي خواهم پشت ابر بي خيالي شبهايم را با ستاره بازي صبح كنم . تو برايم از نور و ترانه و سايه وچتر نگو، شعر نگو .تو لااقل حرمت كلمات عاشقانه را نگه دار تو برايم از نگاه و دلدادگي نگو كه مدتهاست شكوه عشق، با زيچه ي كلمات شده است هر چه هست ،همين سهم ساده ي سكوت است كه به كار همه مي آيد نمي دانم چرا باور كردن پروانه براي همه سخت شده است؟ چرا سوختن شمع همه را به تعجب وا ميدارد ؟ چرا عطر محبوبه ي شب ديگر كسي را هوايي نميكند؟ باران كه مي بارد همه مي خندند و غصه آسمان را نمي بينند دنيا چقدر وارونه شده ! من هم مي خواهم مثل تو پشت دنياي وارونه گم شوم |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نهم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلم گرفته از این همه دیوار ناتمام نا آشنا ای کاش مجبور نبودم با دیوار حرف بزنم ای کاش بغض غربتم را آینه می فهمید ،بی تو گریستن ،سهم ساده ی تقدیر من است بی تو ماندن ،تعبیر سرنوشت به خواب دیده ی من است دلم حادثه را می فهمد اما رفتن ناگهانی را نه .................. دلم عجیب سراغ بوسه ی باران را می گیرد بهانه گیر شده و من چگونه می توانم از نامهربانی باران بگویم وقتی که پر از سخاوت بر عطشناکی دلم بارید چطور دلم راقانع کنم که باران با من غریبه شده من زیاد اشک ریخته ام برای سادگی خودم و بیقراری دلم ،اما باز فریب خورده ام ، فریب دستهای لرزان خودم و چشمهای خیس آینه را. |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هشتم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود صبوري ميكنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سايه ، تا سراغ همسايه ............... صبوري مي كنم تا مدار مدارا ، مرگ ..................... سيد علي صالحي |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هشتم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهمت مي خواهمت ميخواهمت خداي عاشقي هايم و احساسم قبله گاه من رو به چشمان تو باز است وبوسه گاهم جاي گام هاي اهوراي ات دلم هواي تو دارد دلم فقط هواي تو دارد ابري كه مي آيد باراني كه ميبارد نسيمي كه ميوزد همه ترنم آرزوهاي من است كه بيايند و تو را با خود همراه كنند شايد به دلم برسي . شايد به من برسي |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه ششم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بالاخره ديشب آسمان توانست بغض ابرها را بتركاند و آنقدر باريدند تا تمام شدند .باد هم همراهشان شده بود ميوزيد ودلشان را تكان ميدا د تا خوب خودشان را خالي كنند و بغض چند ماهه ي بهار وتابستان را بيرون بريزنند پاييز هم حرفاي قشنگي دارد براي گفتن .......... اگرچه فصل نم گرفتن خاطرات و به بغض نشستن ياد است اگرچه بوي تكليف و مدرسه ميدهد اگرچه رنگ فراق وجدايي به تنش نشسته اما همان پاييز دوست داشتني قشنگ است كه قرارها را يادمان مي آورد و فرارهاي مدرسه و لحظه شماريهاي كودكانه ي زنگ آخر چقدر عجيب است بازيهاي رنگارنگ احساس !چقدر عجيب است ! دوستت دارم فصل سرد بي اعتنايي ،چون براي يك بار خوش قدم بودي براي دلم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه ششم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
يك روز از همين روزهاي خدا خواهي آمد و روزهاي سرد و شبهاي تشنه ام را به يادم خواهي آورد . دير آمده اي دير شده خيلي دير من براي هميشه كوچه هاي بيقراري را به دست باد سپرده ام ديگر خاطر خاطره هايم از نبودنت ،نمي رنجد چيني دلم ديگر نمي شكند آسمانم پر از ستاره شده قصه ي آمدنت برايم تكراري شده ، تكراري اگر آمدي سراغ مرا از باد نگير .قاصدك دلم ديگر رها نيست و كنج قشنگي را پيدا كرده و آرام و صبور نشسته تا قشنگي هايش را به دنيا ثابت كند اگر آمدي سراغ مرا از روزهاي بلاتكليف نگيرچون ديگر تكليف دلم را روشن كرده ام وقتش رسيده بود سر وسامان بگيرد اگر آمدي اين همه سال رفته ي مرا بازگرد و ديگر سراغ مرا نگير |+| نوشته شده توسط رها در شنبه چهارم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
همه می ترسند اما من وتو به چراغ و آب وآیینه پیوستیم و نترسیدیم همه میدانند ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم در نگاه شرم آگین گلی گمنام و بقا را در یک لحظه ی محدود که دو خورشید به هم خیره شدند |+| نوشته شده توسط رها در جمعه سوم آبان 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
نمي دانم ابتداي عاشقي ام يا به انتها رسيده ام حس محال و عجيبي است ؛ مشتاقم اما اشتياقي كه مرا به بغض مي نشاند نمي فهمم .......نمي فهمم باور آسمان و مهرباني اش سخت است باور فرشته بودن ستاره محال است همين مرا پر دغدغه كرده است مثل هميشه خودم را به آغوش خدا مي سپارم |
|
سلام فرشته ام !مادر هميشه خوبم ! به خودم قول داده ام براي تسكين دلم ، هميشه در خيال قشنگت اتراق كنم . مهربانم! باورت مي شود من فقط به خيال ناز تو قانع شوم ؟ باورت ميشود مني كه ثانيه اي عطر آغوشت را رها نمي كردم حالا دلخوش عطر يادت شوم ؟ تقدير را مي بيني ؟ مجبوري به آنچه كه دوست نداري تن بدهي! كجايي مهربانم ؟ كجايي ببيني هيچ كس نتوانست گرماي تو را به من هديه دهد هيچ كس نتوانست قشنگي لبخندت را به دلم ببخشد .هيچ كس نتوانست بدون چشمداشت طبيب دلم باشد....... دلتنگم ،دلتنگم .انگار سالهاست كه نديده امت . هنوز نتوانستم طعم خوش بوسه ي آخرت را فراموش كنم. بوسه اي كه بدرقه ي راهم كردي و مرا راهي سرنوشت سياهم. كاش از تو جدا نميشدم تا روزهاي آخر را از دست ندهم نميدانستم آن بوسه ي گرم بوي بهشت ميدهد . نميدانستم براي هميشه بدرقه ام ميكني هنوز گونه ام عطر بوسه ات رادارد . ومن براي رسيدن به تو با گونه ام انس گرفته ام مادر قشنگ مراببوس حتي درخواب ؛درخيال ،در ثانيه هاي خالي ام. ماههاست كه دلم از نبودنت درد ميكند ،دست تسكينت را روي دلم بگذار تا آرام بگيرم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی ام مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
او که می ماند نخواهد رفت
او که رفته است نخواهد رسید او که رسیده است پشیمان است این همه از شکست سکوت چه عاید آینه شد؟ رفتن هم حرف عجیبی شبیه اشتباه آمدن است تو بگو..........دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست سید علی صالحی |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی ام مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من عاشق شده ام
آمده ام بگویم دیگر دلتنگ باران نمی شوم دلتنگ خوابهای صادقانه ی معشوقم میشوم تا دلم را تعبیر کند من عاشق شده ام و دیگر دلتنگ پاییز نمی شوم دلتنگ فصل با شکوه طلوع خورشیدم می شوم تا بیاید و انتظارم را تعبیر کند من عاشق شده ام ودیگر می خواهم با پنجره ی روبه آسمانم خداحافظی کنم آخر محبوبم پذیرفت دل از ستاره ها بکند و ماه زمین باشد |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی ام مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گناه هميشه از نگاه دل است . گناه هميشه از من نيست اين دست دلم است كه مي لرزد و رسوايم مي كند چطور مي توانم عاشقي ام را زير خروارهاكلمه ونوشته بپوشانم تا كسي بويي نبرد !چرا بايد قشنگي خاطراتم را مچاله كنم و راهي زباله دان دلم چرا هميشه بايد خوشيهايم را با اشك و بغض بدرقه كنم خسته شدم از روزگاري كه دوست دارد همه به عادتهايش عادت كنند من مخلوق نيرويي ام كه خوب مي داند كي عاشقم كند وكي فارغ كي دستم را بگيرد و كي تلنگرم باشد ...............پس واهمه ام چيست ميتوانم در پناه خودش عاشقي را،مقدس تجربه كنم تا به خودش برسم مي توانم با نگاه خودش نگاه دلم را ، مهربان كنم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهم بالهاي خيالم را پرواز دهم به آسماني كه پرنده ي خوشبختي ام رادر آغوش كشيده. يادم مي آيد روزي را كه گفت بخاطرت پرنده شدم شكارم كن و من ساده گفتم شكارچي خوبي نيستم و نبودم .چون نتوانستم صيدش كنم و آسمان از من جلو زد و پهناي دلش را آغوش گرم پرنده ي مهربانم كرد . حالا سهم من اين است كه فقط با بال خيال آسمان را نوازش كنم شايد بگذارد پرنده ام را از فاصله اي دور تماشا كنم .........من به همين فرصت كوتاه هم قانعم. |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مثل دیوانه ها شده ام بارها می نویسم و پاره می کنم دل کاغذ ها هم به درد آمده ............. سعی میکنم آرام شوم اما آرامشم بر نمی گردد ،کاش احساساتم بسوزد و خاکستر شود و به باد برود . تا شاید رها شوم از بند سادگی های احمقانه ی دلم ................ خدایا کمکم کن دیوانه شده ام .دیوانه ای که دنیا را نمی فهمد و دنیاهم نمی فهمدش و تنها تویی که آغوش گرم وتسکین دهنده ای . خدای خوبم مرا به آغوشت بکش و نوازشم کن تا هق هق غریبانه ام را کسی نشنود وآبرویم را نوازش نکند خدایا باران اشکهایم را به روی شانه های امن تو میریزم تا کسی شانه خالی نکند از این همه حس عاشقانه ی بی ریا و صادقانه خدای خوبم ! از دنیای کج فهم تو دلم به تنگ آمده کمکم کن |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
همیشه خاطره همیشه یاد همیشه گفتن حرفهای بی جواب همیشه اتفاق همیشه خوشیهای موقت ناب چقدر دلم خسته است از دست اینهمه تکرار بی خاصیت روزگار |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
آمده ام بگویم برگرد ، قسم به باران برگرد ، قسم به سرگردانی ابرها برگرد، قسم به اینهمه لحظه مقدس پریشانی خیال برگرد، بیا و برگرد به روزهای خسته ام ، دلتنگم نوازشم کن ،مثل باران که تن نحیف برگها را آرام آرام نوازش می کند .پیدایم کن مثل نسیم که قاصدکش را گم نمی کند و نرم نرمک به آغوشش می کشد . آه چقدر تشنه ی لحظه ی گرم نگاه توام .چقدر منتظر تعبیر خواب و خیالهای ناتمامم . یقین دارم روزی خوابهای آسمانی ام تعبیر خواهد شد و خواهی آمد ............. اما دعا کن تا آمدنت جانی برایم باقی مانده باشد .دعا کن دلم دوباره هوایی ات شود .دعا کن وقتی آمدی من تمام نشده باشم .دعا کن عشقی از تو در من هنوز باقی باشد .اینقدر دل گنده نباش. شاید اگر دیر بیایی دلم اسیر آسمان دیگری شده باشد خیلی به وفاداری من دلخوش نباش . قاصدک هم بلاخره تمام می شود |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من گونه هاي ستاره ام را بوسيدم ، راهي اش كردم و اشكهايم را بدرقه ي راهش ..........دلم مي باريد و مي باريد و تار تنهايي ام ميلي به نواختن نداشت ، بيتاب تر از لحظه هاي بيقراري ،آشوب زده در پي اش تمام كوچه پس كوچه هاي خاطره را دويدم اما ستاره ي گريز پاي رفته بود ، گم شده بود و آنقدر پر شتاب گذشته بود كه به گرد پايش هم نرسيدم ، نيافتمش و فقط جاي يادش به روي دلم جا ماند |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
پنجره ی عبورم روزهاست بسته است . و من مثل قاصدکی اسیر
راه فرارم را پیدا نمی کنم .به هر دری میزنم تا بتوانم آرام بگیرم . به دنبال نوازشی نسیم گونه ام تا بتونم دلم را بدست بیاورم .به دنبال هر وزشی خودم را به باد میدهم. خودم را و دلم را. اما باد فقط می وزد و مرا رهاتر میکند در فضایی که عاشقم نیست و عاشقش نیستم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چشم هاي خيس ترانه ام ،ديوار كاهگلي دلم را هر لحظه فرو مي ريزد من براي لحظه هاي بيقراري و تنهايي ساخته نشده ام .من موجود ضعيفي هستم كه باتب تند و آتشين خاطره هايم جان گرفته ام . و باران نگاهم؛ هرچه مي بارد ،اين گرما را آرام نمي كند. باران هم كم آورده است . روزهاست....شايد هم سالهاست، سالهاي ممتدي كه آرزو مي كنم از انبوه خاطره هايم خاكستري بماند تا براي هميشه تكليف دلم و خودم وغصه هايم روشن شود . در اين ميان تن خسته ام بار گراني شده بر دوش اطرافيانم كه فقط با ديده ي عقل مي خواهند اين شيدايي را خفه كنند و احساس ، هرچه براي من پر رنگ تر مي شود براي آنها بيرنگ تر ..................... شايد فقط مجنون بداند طعم اين شيدايي را .كسي چه ميداند؟ همچو فرهاد بود كوه كني پيشه ي من كوه من ريشه ي من ناخن من تيشه ي من |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هشتم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
به ياد تو تمام خاطرات را با اشك پاك چشمهايم شستشو داده ام به ياد تو با ستاره هاي آسمان آشتي كرده ام به ياد تو احساس ساده ام را به دار آويخته ام به ياد تو تنهايي را هزار باره بوسيده ام به يادتو باران را مهمان خانه ام كرده ام به ياد تو خوابهاي خيسم را تعبير كرده ام به ياد تو يادم را به باد داده ام به ياد تو روزهايم را به شب فروخته ام به ياد تو شبهايم را با نسيم صبح معامله كرده ام به ياد تو باد وباران و اسمان و ستاره وخواب وبيداري وشب وروز همه برايم خاطره شده اند فقط بياد تو عزيز سفر كرده................. |+| نوشته شده توسط رها در شنبه ششم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
روزهاست كه دلم آسوده ، به اين ، مي انديشد كه شايد گاهي هنوز ، انديشه اي دل بيقرار مرا ياد مي كند. روزهاست كه خودم را دلخوش كرده ام به نشانه هايي كه برايم به رنگ آرامشند در اين بازار شلوغ اي كاش ها ................ ترديد ندارم . ديگر لحظه هايم با ترديد نمي گذرد............. ميدانم بيقراري هايم ديگر از جنس انتظار نيست و فقط از جنس دلتنگي هاي نفس گيري است كه گريبانم را گرفته و رهايم نمي كند مي دانم تمام حرفها و نوشته هايم از سر بغض و كينه نيست و فقط از جنس خيس تنهايي من است مي دانم گلايه هايم از جنس نفرت نيست و فقط به خاطر رنجش خاطري است كه هزار بار خاطرم را آزرده . مدتهاست كه دلم به عادتهاي روزگار عادت كرده و فقط با خاطرات بازي ميكند همين ،از اين بيشتر چيزي نيست تو به دل نگير.................. |+| نوشته شده توسط رها در جمعه پنجم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چه سود اگر بگويمت؟ كه شام تا سحر نخفته ام ويا اگر دمي به خواب رفته ام تو را به خواب ديده ام چه سود اگر بگويمت؟ كه بي تو با خيال تو به مي پناه برده ام و نقش آن دو چشم قصه گو به جام پر شراب ديده ام چه سود اگر بگويمت؟ كه دوري ات چو شعله هاي تند تب به خرمن وجود من شراره هاي درد مي زند و من درون آن زبانه ها بناي اين دل رميده را ز بن خراب ديده ام چه سود گر بگويمت ؟كه من ز دوري تو هر نفس چو شمع آب مي شوم و اشكهاي گرم من به دامن شب سياه مي چكد ومن ميان قطره هاي چون بلور آن محبت تو را ، چو نقش سرو آرزو به روي آب ديده ام چه سود گر بگويمت ؟ تو را به خواب ديده ام و يا كه نقش روي تو ،به جام پر شراب ديده ام تو يك خيال دور بيش نيستي و دست من به دامنت نمي رسد تو غافلي و من تمام مي شوم ، و ديدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم كه من سراب ديده ام |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه چهارم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امشب نردبان دلم رو بالا رفتم پله پله ، گام به گام ،لحظه به لحظه پاهايم از روي خاطره هايم مي گذشتند و دستهايم هنوزرنگ تمنا داشتند چشمهايم هم گوشه به گوشه ي آسمان را مي گشتند تا ردي از پرتوهاي تو ستاره ي بي همتا بيابند اما آسمان دلم بغض داشت آخر ستاره ي فراموشكار و بي خيالش را گم كرده بود ، دلش گرفته بود چون برايش خبر آورده بودند ستاره ي مهربان آسمان ديگري براي خود نمايي پيدا كرده ، و من رنجور تر از هميشه نتوانستم دلداري اش دهم |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سوم مهر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اين روزها دلتنگ باران معجزه ام . دلتنگ نگاه مهربان آسمان . اين روزها ابر دلتنگي ام تيره تر از هميشه، پهناي آسمان دلم را پوشانده آمدن پاييز ، هزار باره ، هوايي ام كرده ، هوايي ام ...................! اين روزها قدم زدن در كوچه باغ سيب خاطره و صداي خرد شدن حزن انگيز برگهاي مرده اش ، عجيب مرا فرو مي ريزد، مي شكند ، اين روزها وتكرار اين فصلهاي فاصله ، براي من تولدي از جنس ديگر است . اين روزها به هواي فصلي تازه تر ، به خودم و خاطرم سرك مي كشم تا دوباره متولد شوم ولي مگر داغ درمان نشده ي دلم ، اجازه مي دهد طعم بودن را لا اقل مزه مزه كنم.........! اين روزها مي خواهم براي هزارمين بار پاييز را از رو ببرم |
|
كمي آرامتر.......برو كمي آهسته تر .......قدم بردار آنچه كه زير گامهاي توست شكستني است .از جنس شيشه است مي شناسي اش ؟ چه پرسش بيجايي! كدام سنگ با شيشه آشنايي دارد جز شکستن..!! بگذاريم و بگذريم ..............خوب ميدانم شتاب گامهايت براي چيست هنوز خيال كرده اي كه ريسمان دلم آنقدر محكم است كه مي تواند به زور تو را به خودش گره بزند چه خيال باطلي .......بگذار به دلت اميدواري بدهم واهمه نداشته باش ريسمان دلم مدتهاست پاره شده خوشحال نشو گفتم پاره نه كنده........... اما حالا برو آنقدر آرام گذر كن كه كودك بهانه گير و بيقرار دلم را از خواب خوش خاطرات بيدار نكني .آنقدر آرام از چشمهايم عبور كن كه فر صت نداشته باشد دريا دريا اشك بريزد آنقدر آهسته دستانم را رها كن تا بتواند گرمي حضورت را به دست باد بسپارد .................. كمي آرامتر ........كمي آهسته تر............. اين جسمي كه از آن ميگذري سالهاست كه روح ندارد وبه ديوانگي پيوند خورده شتاب نكن ! شتاب حادثه مي آفريند و ديوانه اي ديگر متولد مي شود پس آرام محبوب روياهايم دعاي دلم بدرقه ي ...........بهتر است بماند |+| نوشته شده توسط رها در شنبه سی ام شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مولاي مهرباني! قلمم را برداشته ام كه به نام تو دفتر دلم را به كوفه بسپارم نمي خواستم به عادت روزگار فقط قلمي بزنم خواستم تا ساده تر از هميشه يادم را پر از عطر ياس كنم اما خاطرم آزرده شد وقتي گل ياست را كبود بين در وديوار سنگدلي ديدم خواستم دلم را راهي كوچه هاي كوفه كنم تا سلام علي را بشنوم اما گريه هاي چاه و علي خجلت زده ام كرد چشم دلم را پرواز دادم به كوچه اي كه دستان بسته ي علي دلم را لرزاند پاي دلم از محله هايي گذشت كه شعر و بازي كودكانش سب علي بود تحملش خيلي دردآور بود و خاكش بوي غربتي غريب ميداد مولاي خوبيها! بازگشتم تا ببينم علي چه كرده است مگر با كوفه ي بي خاتمه تمام شهر غربت را گذراندم تا نشاني از دليل اين همه بغض و كينه پيدا كنم اما هرچه ديدم چيزي نبود جز مهرباني و تبسم و معجزه جز سخاوت وعدالت جز شجاعت و محبت ..................................... امیر دلها! شرمنده شدم ، دل آزرده شدم ، باریدم از اینهمه بغض و عداوت از این همه بی شرمی وهتاکی ، از این همه دنیا طلبی و فراموشی .......... قلمم را رها کرده ام تا در این شبهای غربت یادم را بلرزانم با یاد یتیمانی که هنوز در جستجوی دستان بخشنده ای هستند که بوی سخاوت علی را بدهد و بیمارانی که به دنبال دستان شفا بخش علی هستند ...............شاید هنوز کوفه به رنگی دیگر ادامه دارد نمی دانم |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این یاد آوری تقدیم به چشمهای بیدار مادر قشنگم امروز دلم را ورق زدم آنقدر كه از خودم به تو رسيدم به شبهاي بيداري تو و خوابهاي ناز خودم ، به روزهاي خستگي و تنهايی تو وآرامش خودم به رنجهاي تو ونفهميدن هاي خودم ، چقدر سال را گذراندم و قد كشيدم بي آنكه بزرگ شوم و هميشه مثل كودكي پردردسر باقي ماندم ، هرچه سال گذشت و ماه و روز ، من كوچكتر ميشدم و بهانه گير تر و تو صبور تر ودوست داشتني تر ، دلم را ورق زدم تا شرمنده ي ماهم نشوم ميداني نازنينم به چه فصلي رسيدم؟ به فصل تلخ زندگي ام بيماري تو و زجر كشيدن هايت و دلهره ي چشمان خودم و باز صبوري تو و بي تابي خودم و آماده شدن براي دل كندن از تو فرشته ي بي همتاي من دلم را ورق زدم تا روزهاي تلخ رفتن تو را نبينم چون دوباره شده ام همان كودك معصومي كه نمي خواهد از آغوش گرم تو فاصله بگيرد دلم را ورق زدم وورق زدم تا آن روزهاي يخ زده را بگذرانم و حالا رسيده ام به جايي كه دلتنگي مهمان هميشگي من شده ،رسيده ام به جاي خالي تو به جاي خالي دستهاي گرم تو و چشمهاي مهربان تو ، دفتر دلم را مي بندم تا خودم را در آغوش يادت رها كنم مادر عزيزم قسم به ساحت تمام اين ثانيه هاي مقدس براي يك لحظه ي با تو بودن دلتنگم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خداي خوبم سلام دستهاي خالي ام را آورده ام با دلي پر از جاي خالي تو بگويم دلم برايت تنگ شده نمي شود.........چون من در تمام ثانيه هايم تو را حس مي كنم حتي زماني كه با گستاخي هر چه تمام گناه شيريني دقايقم ميشود و لذت موقت روزهايم خداي مهربانم! من معجزه ي بخشش تو را بارها با چشمان آلوده ام ديده ام من طعم سخاوت تو را بر سفره ي زندگي ام چشيده ام من در بي پناه ترين دقايقم شانه هاي امنت را آزموده ام بنده ي گستاخي ام نه ! اما با همه ي اين احوال لطيفم ! بنده نوازم ! خالق من تو بودي ، تو مرا آفريدي پس اگر تو هواي دلم را نداشته باشي از كه مي توانم توقع ياري داشته باشم چه كسي مي تواند به اندازه ي تو به من مهرباني هديه كند به من تشنه ،به من محتاج ، بزرگا ! من محتاج قدرت توام تا بتوانم معصيت را از خودم دور كنم خطاهايم زياد و اندوخته هايم كم .......پس دستان خالي ام را بي توشه برنگردان دستم را بگير تا بتوانم دستان گرم شيطان را رها كنم الهي من لي غيرك |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
كوله بار دقايقم پر شده از آرزو كردن روزهايي كه ديگه قرار نيست برگردند و من نمي دونم چرا مثل موجودي سمج هنوز رقيب سماجت روزگارم خسته شدم از اينهمه روياي بي بازگشت ، خسته شدم از اينهمه سادگي و ساده انديشي دنيا فهميده كه من به هيچ چيز تعلق ندارم ،چقدر از خودم بدم مياد وقتي كه پنجره ي آسمون رو به هواي هوايي كردن دلم باز مي كنم يا وقتي كه زمين رو به اين اميد طي مي كنم كه انتهاش به تو برسم از خودم بدم مياد وقتي كه دلخوش مي كنم به تفالهاي شبانه ام از خودم بدم مياد وقتي كه مثل ديونه ها هم صحبت ستاره ها ميشم و دست دلمو براشون رو ميكنم از خودم بدم مياد وقتي كه نمي خوام باور كنم كه واژه هاي التماس كمكي به من نمي كنه خسته شدم از اينهمه تكرار و يادآوري چيزايي كه مردند خسته شدم ................. |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
فقط خدا مي داند كه چقدر دلتنگم ! هنوز هم غرق گریه و تمنا روزهای رفته ام را مرور می کنم روزهایی که می توانست با تو قشنگ بگذرد هنوز هم هوای خانه ام عجیب عطر لبخند و معجزه می دهد پای دلم از مرور اینهمه ثانیه ی ساکت لنگ شده و نگاه تو حضور تو ،تبسم تو، عصای پای در راه مانده ی من است خوب من ! بی تو تمام ثانیه هایم مرده اند |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دل من گرچه به گستردگی دریا نیست
ولی از عاشق چشم تو شدن پروا نیست |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دل باران زده ام بوي خاك قدمهاي تو را گرفته .......... بهانه هاي دلم هميشگي شده اند واز چشم هايم به تو سفر مي كنند ابر بغض و نبودن خيال ندارد دست از سر دل من بردارد و من سراسيمه تر از هميشه مي خواهم جاي خاليت در لحظه لحظه زندگيم سبز باشد نمي خواهم بوي مهرباني هاي تو را به باد بسپارم و حالا كه پاييز زردتر از هميشه از راه مي رسد مي ترسم كه تنها يادگار ت را بدست باد بسپارد و همه ي واهمه ام اين است كه من بمانم ود لي كه توان ندارد به دنبال جاي خاليت بدود |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
عشق حرف کهنه ایست که با تمام کهنگی هنوز همه به دنبالش هستند اما این احساس قشنگ گاهی آنقدر زود به سراغ دل میاد و مهمون دل میشه که اسیر بازی های کودکانه میشه و گاهی آنقدر دیر میاد که دل می خواد تمام پختگی و تجربه ش رو به رخ عشق بکشه بیچاره عشق که نمی دونه کی بیاد و کی سر بزیر و شرمنده بره |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گمشده ام! خودم را پيدا نمي كنم در آلبوم خاطرات پي خودم ميگردم اما هرچه مي گردم كمتر مي يابم گمشده ام ! خودم را پيدا نمي كنم در حياط خالي وخلوت خانه ي پدري پي خودم ميگردم اما چه ناروا گفته اند جوينده يابنده است گمشده ام! خودم را پيدا نمي كنم در ازدحام چشمهاي منتظر به بغض نشسته خودم را جستجو ميكنم اما فايده ندارد به آينه زل زده ام اما آينه هم با من غريبگي مي كند آنجا هم خودم را نمي يابم گمشده ام.........................شايد در دل گناه باشم نمي دانم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
طبق معمول من و ياد تو و تنهايي دل بيتاب من و اينكه تو كي مي آيي خيلي احساس تنهايي ميكنم ، دلم گرفته ، دلم تنگ شده از دلتنگي دارم خفه ميشم هر روزم همرنگ روز قبله ،ميخوام با افكار پريشونم بجنگم اما توانش رو ندارم پناه تمام خستگي هام تنها نقطه ي اميد منه از همه يه جورايي بدم مياد توي اين ماه نمي خوام كسي آزار ببينه اين وسط فقط خودم دارم آزرده ميشم بخاطر ديگران بي خيال خيلي چيزا شدم حتي بي خيال خودم حتي بي خيال كسايي كه برام عزيزن چي بگم نمي تونم ادامه بدم.............................نمي خوام ادامه بدم بخاطر هيچكس |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دوباره با من باش
پناه خاطره ام ای دو چشم روشن کجایی ای همه خوبی ؟ تو ای همه بخشش چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی چه مهربان بودی وقتی که مهربان بودی چه شد ؟ چه شد که سخن از شکست می گویی؟ تو ای که صحبت از فتح الفتوح می کردی حمید مصدق |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
لحظه هايم رنگ گرفته ، دلم هوايي شده ،هوايي چشمانت احساسم شيدا شده به شوق نشسته ، امشب از آن شبهاي آرام بي هياهويي است كه هم قدم حال وهوايم شده تا تو را ببينم ، وبا تو حرف بزنم و از تو و خوبيهايت بگويم ، چقدر شانه به شانه ي تو راه رفتن در وسعت خيال پر وبال مي دهد به تمام آرزوهايم، چقدر زل زدن به نگاه گرم تو روحم را مي سازد ،چقدر شنيدن صدايت آرامم مي كند ، من همان موجودي هستم كه به بخشش دستان تو محتاجم،من همان روحي هستم كه به هرم نفسهاي اهورايي تو نيازمند است تا جان بگيرد ، امشب آسمان و ستاره ها همراه من به استقبال آمده اندتا دلم را آماده كنند فرش خاطره هايت شود و چشمهايم فرش خواب ورويايت ، يقين دارم قدم به خوابم خواهي گذاشت |+| نوشته شده توسط رها در شنبه شانزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
سلام آرامش شيرينم ؛لنگر تسكينم امروز هم نخواستم بي تو باشم ،بي ياد تو، بي نام تو ،براي همين آمدم سر وقت يادت مي خواهم آنقدر بيايم سر وقت خاطراتت كه به خاطرم برگردي ، مي خواهم آنقدر از كوچه هاي بيقراري بگويم كه بيقرار شوي، مي خواهم آنقدر از روزهاي باران زده حرف بزنم كه خيس باران اشك شوي ، مي خواهم آنقدر از شبهاي چشم براه بگويم كه بي خواب شوي نه................نه.......محبوبم بگذار ساكت شوم چون ميدانم گفته هايم تو را برنج مي نشاند و من اين را نمي خواهم بگذار همين دردهاي كهنه شده را در صندوقچه ي دلم نگه دارم تا لا اقل برايم به يادبود باقي بماند ، براي امروزت كافي است مي دانم كاسه ي صبر تو به اندازه ي ديگ بردباري من بزرگ نيست پس آزارت نمي دهم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ماهي هميشه تشنه ام در زلال لطف بيكران تو مي برد مرا به هركجا كه ميل اوست موج ديدگان مهربان تو زير بال مرغكان خنده هات زير آفتاب داغ بوسه هات اي زلال پاك جرعه جرعه ميكشم ترا به كام خويش تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو اي هميشه خوب اي هميشه آشنا هر طرف كه مي كنم نگاه تا همه كرانه هاي دور عطر خنده وترانه ميكند شنا در ميان بازوان تو ماهي هميشه تشنه ام اي زلال تابناك يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني ماهي تو جان سپرده روي خاك فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه پانزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خاطره هايم بدون تو و نگاه آسمانيت رنگي ندارند مرور كردن روزهايي كه سرشار از احساس خوشبختي بود هميشه دقايق سرگردانم را آرام مي كند ودلم سبك در روزهايي رها می شود كه قرار است خود را به تنهايي من برسانند نفس هايم به روزهاي خالي از شور عشق عادت كرده اند دستهايم ديگر بدنبال دست گرمي نيست تا با او پيوند بخورد سرم بي خيال شانه هاي امني شده كه آرام بگيرد و چشمهاي خسته ام به نبودنت و نديدنت عادت كرده اند اما دلم ، دلم هنوز نتوانسته جاي خاليت را باور كند |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گفتم نگرم روی تو گفتا بقیامت
گفتم روم از کوی تو گفتا بسلامت گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل ان گفت ندامت |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوي ديدن رويت را حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت اما براي ديدن تو چشم خويش را آن در سرشگ غوطه ور ، آن چشم پاك را پنداشت آلودست و لايق ديدار يار نيست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
پلكهاي خسته ام را بسته ام تا براي هزارمين بار تو را در رويا وخوابم جستجو كنم دلم نگران است نمي دانم شبهاي بيقراريم كي رنگ روشن صبح را مي بيند عادت كرده ام به روزهاي ممتدي كه مي گذرند و فقط ياد توست كه تلاش مي كند مرا به شب، به آرامش خيال ، برساند نمي دانم مي بيني؟ چه شبهايي را پر از هق هق گريه گذرانده ام تا شايد بتوانم ثانيه ا تو را در خواب خيسم ببينم نمي دانم مي بيني ؟ چه روزهايي را با خيالهاي اشوب زده و ارزوهاي محال به شب رسانده ام خوب من ! مي تواني حالم را از شبهاي بيچارگي ام بپرسي حتي شنيدنش جان فرساست ، سخت است ، سخت |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
قرار است اين روزها بيقرارشويم از جنس ديگر قراراست مهربان شويم به رنگ ديگر قرار است به تمام خوبيها نزديك شويم قرار است چشم ببنديم به هر چه كه محبوب هميشگي مان دوست ندارد قرار است دل بدهيم به نجوا و نيايش هايي كه بوي خوش بهشت ميدهد قرار است زبان كوتاه كنيم از هرچه ياوه گويي اين روزها بايد آماده شويم براي ديدار نيرويي كه هميشه سر همه ي قرارها حاضر است و هميشه مهربان است و بي منت پس بايد دست و دلمان بيشتر از هر زماني بلرزد از شوق ديدارش |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه دهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
زير اين گنبد هميشه كبود هيچ كس جز من وتو كاش نبود كاش رو راست بود دلهامان بي كم وكاست بود دلهامان آمدن كاش دير و زود نداشت مانعي بين ما وجود نداشت
آمده ام با يك دنيا حرف از جنس لطيف احساس ، با يك دنيا خاطره به رنگ ابي دريا آمده ام با اغوشي پر از عطر روزهاي به ياد ماندني ، با نگاهي پر از حرارت بي مانند عشق آمده ام كه دلتنگي هايم را با قشنگي يادت صيقل دهم ، تا به دل گويه هايم خوشبختي بچشانم آمده ام تا بگويم اين روزها نگاه تو به من و نوشته هايم رنگ داده و نگاه خدا به تو مهرباني دوباره ........
|+| نوشته شده توسط رها در شنبه نهم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلتنگم انچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خوشبختی را صدا میزنم از ته دل
نمی دانم صدایم را میشنود یا نه اما تلاش میکنم تا در مقابل عشق با شکوهم به زانو در بیاید |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
احساس من
غنچه ای است شاید نشکفته در باغ وجود نشسته در انتظار صبح باشد که با نوازش نسیم گونه ات حضور را باور کند بشکفد و باز عطر عشق را در فضای سرد فاصله پیدا کند |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
آرزوی فرشته ها اینست :میهمان نگاه تو باشند مثل تو که نمی شود بشوند مثل لبخند ماه تو باشند
آرزوی فرشته ها اینست : گاه روی زمین قدم بزنند تامگر بخت یارشان بشود تادر مسیر تو باشند گاه شاگرد مدرسه بشوند و تو دبیر فرشتگی باشی آرزوی فرشته ها این است : که بدانند قلب تو از چیست تا مگر مثل تو لطیف بشوند تا شاید دلخواه تو باشند این متن رو از یه وبلاگ دیگه برداشتم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز ميخوام برعكس همه ي روزام كه نوشته هام تلخ بودن بگم يه جورايي خوشحالم آخه خدا داره به التماسام جواب ميده نميدونم ..... تا حالا شده اونقدر مسرور باشي كه نتوني با هيچ توصيفي خوشحاليتو به روح بقيه منتقل كني و من همين حس رو دارم تمام احساسم به وجد اومده من مديون اشكاي گرمي هستم كه اونقدر گونه هامو نوازش داد تا دلواپسی قلبم به آرامشی دایمی رسید حالا میخوام عاشقانه هامو به ستایش در بیارم چون روزهاست منتظر طلوع بی غروب خورشیدم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سوم شهریور 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلم مي خواهد امشب پشت پنجره ي بيداري بنشينم وبه آسمان زل بزنم تا مثل دلم ابري شود دلم براي هواي پاييزي آسمان تنگ شده دلم ميخواهد فصل آفتاب كم كم جايش را بدهد به بارانهاي نم نمي كه بر كوچه ي بيقراري مي بارد ، بوي پاييز مي آيد بوي خاك باران خورده ، بوي كوچه هاي نمناك عاشقي دلم براي قدم زدنهاي آهسته آهسته ام در زير باران پرشور تنگ شده همه چيز يادم را پر ميكند از از ياد قشنگت كجايي عطر هميشه ماندگار لحظه هايم ؟ هواي خنك امشب دلم را برد به فصل خزان زده ي پاييز كه چيزي نمانده از راه برسد |
|
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید من به مردن راضی ام اما نمی بینم اجل بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چرا نمي كشد مرا خداي چشمهاي تو ميان آب وآتشم براي چشمهاي تو قسم به ساحت غزل دقيقه اي هزار بار دلم عجيب ميكند هواي چشمهاي تو چقدر با ستاره ها دقيقه اي هزار بار شبانه حرف ميزنم بجاي چشمهاي تو اگر كه چشم بسته اي دوباره از سر غرور مدام مي زند بدر گداي چشمهاي تو سكوت گاه گاه تو مرا شكنجه مي كند خدا كند كه بشنود صداي چشمهاي تو اگرچه شرم مي كنم بگويمت كه شاعرم ولي تمام اين غزل فداي چشمهاي تو |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دو ركعت گريستن در آستين آسمان براي دوري از يادهاي تو واجب است مادر اي مونس شبهاي پر خيال و روزهاي پر خاطره ام ، دلم براي دل داغ خورده ات تنگ است ،جاي خالي شانه هايت را حس مي كنم رفتنت تمام وجودم را شكست ،حالا بيچاره تر از هميشه مانده ام با دل شكسته اي كه هيچ بند زني نمي تواند بندش بزند جز نگاه مهربان خودت اين روزها نزديك مي شويم به يك ساله شدن نبودنت و پرواز كردنت وقتي بياد آنروزهاي دردآور مي افتم تمام وجودم مي ريزد ، مي لرزم از آنهمه سنگيني مصيبتي كه هيچ حرف ونگاهي نتوانست تسكينش دهد جز خوابهاي گاه وبيگاهي كه به ما هديه ميدادي تا امني شانه هايت و گرمي آغوشت را دوباره تجربه كنيم ،گل قشنگم مي بينمت درتمام لحظاتي كه دنيا برمن سخت گرفته مي بينمت در تمام دلتنگي هايي كه آزارم داده و سايه سبز ونگاه بهشتيت تنها تسكين دهنده ام بوده من به بهانه ي سالگردت دوباره با سنگ مزارت خلوت خواهم كرد بي تو اينجا حقير مي ميرم وبه عشقت اسير مي ميرم بدرود تا ماه جدایمان شهریورسیاه |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي علت قشنگي رويا وخواب من تنها دليل گل شدن اضطراب من اي راه حل ساده ي جبران تشنگي فواره ي نگاه قشنگ تو آب من رفتي چقدر ساده دل آسمان شكست درعكس مهربان تو در كنج قاب من باران چقدر حرف تورا گوش مي كند ميبارد انقدر كه نيايي به خواب من گرچه نگاه عاشق تو هيچ كم نكرد از اوج دل ندادن تو يا عذاب من اما دل شكسته من باز هم نوشت صد آفرين به چشم تو وانتخاب من |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چند روزی است قاصدک دلم هیچ میلی به پریدن نداره
حتی دیگه نمی خواد خاطره ها رو دور بزنه حتی دیگه نمی خواد دوردستو ببینه تا شاید اثری ازآمدن تو ببینه قاصدک دلم هم دیگه از نفس افتاد از بس که چشم به راه نیومدن تو دوخت قاصدک دلم هم دیگه حتی از بغض خودش خسته شده ومثل موجودی بلاتکلیف منتظر یه فصل تازه است قاصدک دلم چشم براه یه نسیم تا حرکتش بده و مسیر زندگیش عوض شه |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تا حالا شده واست ببرند واست بدوزند و بزور تنت کنن بگن بهت میاد
تاحالا شده دست به هر کاری بزنی بجای طلا خاکستر شه تا حالا شده احساس کنی پاندول ساعتی آو یزون و اضافی تا حالا شده اونقدر احساس تنهایی کنی که با دیوار حرف بزنی تا حالا شده خودتم مثل همه باور کنی دیونه ای تاحالا شده اونقدر التماس کنی که غرورت بی رنگ شه تجربه کردن همه ی اینا واسه آدم بجز جنون چی میاره |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خدا كند كه دل من در انتظار تو باشد درون كلبه ي قلبم هميشه جاي تو باشد مرا نسيم نگاهت به باغ آينه ها برد خوشا كبوتر عشقي كه در هواي تو باشد قنوت سبز نمازم به التماس درآمد چه مي شود كه مرا خيري ااز دعاي تو باشد به گور ميبرد ابليس آرزوي دلش را اگر كه تكيه دستم به شانه هاي تو باشد در اين ديار حريمي براي حرمت دل نيست بيا حريم دلم باش تا سراي تو باشد خدا كند كه دلم را به هيچ كس نفروشم خدا كند كه دل من فقط براي تو باشد |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بعضي روزها كه از كوچه هاي خاطره مي گذري تمام دلت تازه ميشود
چشمهايت انگار به شكوفايي مي رسد و دستهايت مثل همان لحظه لمس گرمي دستش مي لرزد
نفست از شور عشق بشماره مي افتد با هزار اميد قدم به ميعادگاه لحظه هاي عاشقي ميگذاري
تا باز هم ثانيه هايت را با هرم نگاهش گرم كني و چقدر با شكوه است لحظه ي شكل گرفتن تصوير
مبهمي از اويي كه الان كنارت نيست و خوب ميداني كه چقدر اين نبودنها بوي شكستن احساس
را ميدهد و حتي در تداعي خاطره هايي كه هنوز شكل نگرفته تمام ميشود جاي خاليت آزاردهنده است
بهتر است بگويم كشنده است مرگ تدريجي است تمام اين هذيان ها براي اين است كه شايد روزي بازگردي |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
او خواهد آمد با سبدی از گل با کوله باری از مهربانی
او خواهد آمد با بوی بهشت با بغلی از ستاره و آن را بین همه ی پخش خواهد کرد تا دیگر کسی دل به سیاهی شب نبندد تا کسی با بغض گرسنگی سر بر بالین نگذارد او خواهد آمد با نیرو یی آکنده از وعده های ناب الهی پس با چشمانی غبار روبی شده ودلی بی آلایش به راهش می نشینیم تا خاک گام هایش را به دیده بمالیم و قدمگاهش بوسه گاه لبهایمان شود ای کاش در روزگار آمدنش باشیم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خدا کند که بیایی...
|+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
ای ستاره ها ستاره های خوب وپاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست ونیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ازمن رميده اي و من ساده دل هنوز
بي مهري وجفاي تو باور نمي كنم
دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين
ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این روزها..............................
خواستم باز هم بگو یم این روزها ! وهیچ کس نیست که بگو ید پس کدام روز نه ؟ این پرسشی است که مدتهاست من هم از خدای مهربان دارم هر روزی که افتابش طلوع میکند من هم زاده می شوم اما نه از نو بلکه مثل روزهای گذشته ای که خورشید به هوای ابری دلم فخر می فروشد و وقتی که می رود جایش را به شب آرامی میدهد که با سکوتش دل به حالم می سوزاند و وقتی به دلم وعده ی فردا میدهد ستاره ها از روی تمسخر از خنده ریسه می روند باز هم بگویم این روزها.....................!کدام روزها ؟ مگر همه شان تکرار تجدید فراق نیست نمی دانم ! ولی خوب میدانم کاسه ی صبرم روزی لبریز خواهد شد |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
کس به من کاری ندارد از غباری کمترم
سایه بر خاری ندارم از حصاری کمترم مرده ها را هفته ای یک روز یادی میکنند من فراموشم ز دلها از مزاری کمترم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اين روزها عطر گل نرگس بيشتر از هميشه توي فضا پيچيده اين روزها نزديك شديم
به هلهله ي حوريهاي بهشتي به پايكوبي فرشته ها به زاده شدن يوسف فاطمه وميلاد
مرد مهرباني كه قراراست منجي همه ي دلهاي عاشق باشد اين روزها بايد خاطرمان
را آماده كنيم براي حضور سبزي كه نگاهش و عنايتش ميتواند مارا از شر گناههايمان
نجات دهد و قلم بكشد روي بديهايي كه هم خودمان را آزرده و هم بقيه را و هم وجود مقدس خودش
اين روزها بهترين زمان است كه آرزو كنيم ميلادش با امدنش يكي شود وسوردل ما كامل شود
مهدي عزيزم پرده از چهره گشا تا غصه هاي دلمان برود به ناكجا اباد وهرگز برنگردد |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
كنار پنجره بودم غريبه اي آمد
غريبه بود ولي چشمهاي گرمي داشت
به شيوه ي گل مريم مرا صدا مي كرد
بلور يخ زده ي قلبم ترك برداشت
و ايستاد كنارم براي يك لحظه
تمام قصه ي غمهاي من هويدا بود
به چشمهاي غريبش نگاه كردم باز
چقدر برق نگاهش شبيه دريا بود |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
لحظه ای شاید باز............نوبت من برسد
تا سکوت دل شب را بشکافم تا ز اعماق وجودم بزنم فریادی......... من همانم که به تنهایی خود یاد تو می نرود از بر من ولی اما.......تو چرا بی خبری از دل من ؟ |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز از صبح که چشمهامو به روی دنیا باز کردم تلخ بودم مثل کابوس هایی
که آزارم دادند تلخ بودم مثل نوشته هایی که بقیه رو آزار میدن تلخ بودم مثل
روزایی که برام ساخته شده ناشکر نیستم برای هر کسی دقایق پر غصه هست
اما من ضعیف شدم در مقابل هر رنج کوچکی حتی جای خالی عزیزام نقطه شروع
هر بغضی ست اونقدر دیوانه شدم که با خودم حرف میزنم و حتی به خودم دلداری میدم
تنهایی عذاب آوری منورها نمی کنه احتیاج به نیرویی دارم که تحملم کنه
خیس اشکم بارون دست از سر چشمام وگونه هام بر نمی داره فصل برای دلم معنا نداره
بازهم مثل همیشه مثل همه وقت به پناه خستگی هام پناه میبرم از شر ابلیس تنهایی |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلي كنار پنجره نشسته زار ميزند
و خواب ديده ام شبي مرا كنار ميزند
غروبها كه مي شود خيال چشمهاي تو
تو را دوباره در دل شكسته جار ميزند
يكي نگاه ميكند يكي گناه ميكند
يكي سكوت مي كند يكي هوار مي زند
و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مثل بازي گذشته هاي شاعري
كه جاي سنگ وگل به دوستش انار مي زند
خدا كند به وعده اش وفا كند كه گفته بود
شبي مرا به جرم عشق خويش دار مي زند |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
روزهايم را مي گذرانم با دغدغه و رنجش خاطر دلخوش كرده ام به نگاهي تبسمي توجهي
وهر شب نه به عادت هميشه بلكه با شعفي تازه دلم را به آسمان پرواز مي دهم و قدم به قدم تمام پهناي آسمان
را ميگذرانم تا ستاره ام را بيابم نمي دانم شايد در اين آسمان بزرگ سهمي از ستاره ها برايم نباشد
اما بازهم با ارزومندي بدنبال كور سوي كوچكي ميگردم ميدانم ستا ره ام خاموش نيست و مرا و دلتنگي هايم
را خوب مي بيند اما نمي دانم چرا مثل خورشيد نمي درخشد تا شبم به پايان برسد |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بغض انقدر آزارم میده که دارم خفه میشم از صدای هق هق گریه ام خودمم خسته شدم
الان از اون لحظه های سخت دلتنگی و غربتی است که چند وقته گریبانگیرم شده دیگه چیزی نمی تونم بگم ............................................. |+| نوشته شده توسط رها در شنبه نوزدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
آشنايم به مهرباني تو با غزلهاي آسماني تو
ميروم در پي دلم همه جا تا بيابم مگر نشاني تو
دوست دارم كه بگذرد همه شب لحظه هايم به مهماني تو
آنقدر تازه اي وسبز كه من پرم از عشق جاوداني تو
دشت و بوي شقايق و تب عشق بازهم خنده وجواني تو
بازهم لحظه هاي خلوت من باز هم خنده ي نهاني تو |+| نوشته شده توسط رها در شنبه نوزدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
وقتی تو رفتی اندوه به دلم سلام داد
وقتی تو رفتی خاطره هایم بیرنگ شدند وقتی تو رفتی اشک قشنگ ترین دل مشغو لی ام شد وقتی تو رفتی ستاره ها به من و تنها شدنم خندیدند وقتی تو رفتی دلم به امید آمدنت با پنجره پیوند خورد وحالا چشمان من به امید آمدنت بدون اندوه خاطره ها را رنگ میزند تا اشک قشنگ ترین دل مشغولی ستاره ها شودو پنجره ی نیامدنت برای همیشه بسته شود |+| نوشته شده توسط رها در جمعه هجدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
براي يوسف زهرا مهدي غایبم
امروز جمعه است و يه غروب ديگه از راه رسيده هميشه جمعه ها زرد وسردند
حتي توي شرجي ترين هوا من دلشوره هاي عذاب اوري كه عصر جمعه به سراغم
مياد رو ميذارم به پاي دلگيري جمعه اما خوبا ميگن اين بخاطر يه انتظار بزرگه
كه قرار نيست ابدي باشه و چون قراره تو گل نرگسم بيايي توي يه روز جمعه
و چشما براه ميمونه ونمياي دلمون بغض ميكنه
ولي محبوبم ! من اونقدر خوب نيستم كه اينجوري فكر كنم من اينقدر از زندگي پر گناهم خسته ام كه
احساس شايسته بودن ندارم و ميدونم تمام دلشوره ي من اينه كه آيا نگاه سبز تو از اعمال زرد من
ميگذره ؟ |+| نوشته شده توسط رها در جمعه هجدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو کیستی که سفر کردن از هوایت را نمی توانم
حتی با بالهای خیال |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امشب يادم را پرواز دادم به خاطراتي كه به چشمان تو گره خورده بود بالهاي دلم
آنقدر شوق سفر به آسمان نگاهت را داشتند كه مجال ندادند توي خاطره هاي ماندگارم
اتراق كنم و من دوست داشتم چشمانم را ببندم و آرام از نگاهت بگذرم تا از خواب ناز
و رويايت بيدار نشوي اما باز هم مثل هر شب نتوانستم پاورچين پاورچين بگذرم از
خيال خاطره انگيزم و بغض دلم به هاي هاي غريبانه اي تبديل شد كه هفت آسمان را
از خواب بيدار كرد باز هم تورا از آسمان و ستاره ها تمنا كردم اين كار را هر شب آنقدر تكرار
خواهم كرد تا التماسم گل دهد دلم هنوزروشن است به چشمهاي مهربان ستاره ي خاموشم |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دوست دارم با عشق اين نيروي گرم و پر حرارت روزگار خودم و واژه هايم بگذرد
دوست دارم با عشق لحظه هاي خودم و نوشته هايم رويا شود و شوق باشد تا قلمم دلنوشته هايم را
سفيد كند نه به عادت روزگار سياه اما مگر طاقت روزگار حجم دارد؟
مگر صبر عشق همپاي صبر ايوب است ؟ مگر شوق ميتواند مختصر نشود در ثانيه هاي گذرايي كه
نمي فهمم كي مي آيند وميروند ؟ خدا فقط ميتواند به داد روزهاي لبريز از اندوههای بی پایانم برسد |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بعد از روزهايي ممتد برگشتم از سفري كه كمي منو به آرامش رسوند
من تونستم بعد از مدتي به زيارت مزار مامانم برم و تمام دلخستگي ها
و رنجها مو اونجا خالي كنم و حالا تقريبا رها تر از هميشه برگشتم
حالا باز منم و خيالي كه شبها و روزهاي زيادي است كه منتظرم به
حقيقت تبديل بشه اينقدر تلاش كردم كه وقتي به پشت سر نگاه ميكنم
خودم باور نمي كنم |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز عجیب خوشحالم آخه ................
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه دوم مرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دارم با ثانیه های انتظار دست و پنجه نرم میکنم سخت است ولی میشود تحملش کرد
و امروز سه شنبه آنقدر کلافه و خسته ام که هیچ اندیشه ای منو همراهی نمی کند و مثل کلافی سر در گم تا ته خاطره ها می روم و بر میگردم و چقدر از همه ی روزها و آدمهای دور و برم خسته ام امروز قصد دارم به گوشه ی دنجی پناه ببرم تا خودم را در آغوش امنش رها کنم و دستان بی رمقم را به دستان پر توانش بسپرم اینجاست که تکه های ابر دلم به بغضی قشنگ می نشیندو دلم به آسودگی امروز از آن روزهایی است که حتی نوشتن آرامم نمی کند |
|
اي گل عمر من بيا تنگ دلم براي تو
گر به سرم گذر كني سر فكنم به پاي تو
نام تو ذكر هر شبم عطر تو مانده بر لبم
بس كه زدم ز عاشقي بوسه به نامه هاي تو
موي سپيد فام من مژده ي مرگ ميدهد
از تو چرا نهان كنم زنده ام از براي تو |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي مسافر اي جدا ناشدني
گامت را آرامتر بردار از برم آرامتر بگذر
تا به كام دل ببينمت
مسافر من آنگاه كه ميروي كمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو مگذار يكباره از پا درافتم
جدا يي را لحظه به لحظه به من بياموز
آرامتر بگذر
تو هرگز مشايعت كننده خوبي نبودي
تا بداني وداع چه سخت است
وداع توفان مي آفريند
باران هنگام توفان را كه مي بيني
آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
اي پرنده دست خدا به همراهت
امانمي داني كه بي تو به جاي خون اشك در رگهايم جاريست
از خود تهي شده ام
نميدانم تا بازگردي مرا خواهي ديد مهدی سهیلی |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
وقتي دلتنگي به سراغم مي آد تنها نيرويي كه ياري ام ميده ومنو به آرامشي دلچسب
ميرسونه بغضي است كه ميتركه و گونه هاي يخ زده ي منو گرم ميكنه اشك تنها همراهيه
كه برام تو همه ي زمانها مونده و صادقانه منو و بيقراريهامو پذيرفته
و اينم يه زمزمه ي.................
تمام ميشوم شبي كمي به من اشاره كن
اين ماه ماهه برآورده شدن آرزوهاست و خداوند اين تنها شنواترين شنوا ها خودش قول داده
كه دست رد به سينه ي هيچ كس نميزنه پس خواهش ميكنم شب آرزوها رو از دست نديم
براي همه عاشقانه ساده و بي تكلف دعا كنيم شايد به حكم دعاي شما و دلاي پر از دلتنگي تون
خيلي ها به آرزوهاشون برسن حتي آرزوهاي محالشون پس وعدمون ليله الرغايب
يعني پنجشنبه |+| نوشته شده توسط رها در شنبه پانزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
چند روزي است كه رخوت تمام وجودم رو گرفته دلم انگار مثل يه ماهي كه
ازآب بيرون افتاده و يواش يواش داره جون ميده من تشنه ام تشنه ي خوبي هايي كه روزي غرق آن
بودم و نفهميدم دلم مثل كويري خشكه كه اسير بي آبي شده اخه يه روزايي غرق درياي چشمان پر سخاوت
تو بود ونفهميد و حالا آنقدر دچار وهم تنهايي شده كه نميدونه زنده است يا مرده بلاتكليف روزهاي
بي تو بودن شده نمی دونم چرا آرزوهای آدم باید محال بشن باید خاطره بشن باید خواب و خیال بشن |+| نوشته شده توسط رها در شنبه پانزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت
امروز روز قلم به همه ی اهل قلم مبارك
همه ي آنها يي كه با قلم انس ديرينه دارند خوب ميدانند كه پروردگار متعال در معجزه ي محمدي اش
به قلم قسم ياد كرده است وخوب مي دانند كه اين نگارش اهل قلم است كه موجب مي شود اين
نيروي نگارنده از قدر و قيمت فاصله نگيرد
]آرزو ميكنم همه شما وقتي بنويسيد كه قلم را بشناسيد و خداي قلم را |+| نوشته شده توسط رها در جمعه چهاردهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
باز هم خاطر خاطره هايم از نبودنت رنجيد
باز هم اشك بر پهناي صورتم جولان داد و انقدر گرم بود كه گونه هايم از داغ حسرت سوخت
چه كنم؟ برايم به خاطره سپردن قشنگ ترين لحظه هايم دردآور است عذاب است
باز هم خدا ميداند كه چقدر دلگيرم از بي قراري ثانيه هايي كه پر از ياد توست
باز هم خدا مي داند كه چقدر روزهايم به رنج نشسته
تو نيستي كه ببيني دل رميده ي من بجز تو ياد همه چيز را رها كرده ست |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بيا كه بر سر آنم كه پيش پاي تو ميرم
از اين چه خوشترم اي جان كه من براي تو ميرم
ز دست هجرتو جان مي برم به حسرت روزي
كه تو ز راه بيا يي و من به پاي تو ميرم
بسوخت مردم بيگانه را به حالت من دل
چنين كه پيش دل دير آشناي تو ميرم
ز پا فتادم و در سر هواي روي تو دارم
مرا بكشتي ومن دست بر دعاي تو ميرم
يكي هر آنچه تواني جفا به سايه ي بي دل
مرا ز عشق تو اين بس كه در وفاي تو ميرم
هوشنگ ابتهاج (سايه) |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
شب هست اما تو نيستي ستاره هست اما تو نيستي
ماه هست اماتو نيستي من هستم اما مثل هميشه تو نيستي
نسيم آهسته به سكوت شب قدم گذاشته اما تو نيستي دل من هست اما تو نيستي
اشك هست اما تو نيستي آه هست اما تونيستي ياد قشنگت هست اما تو نيستي
جاي خاليت هست اما تو نيستي ..............نيستي
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من به انتها رسیده ام
تمام شده ام آیا کسی باور می کند ...... |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل دردآشنا دیوانه است میروم شاید فراموشم شوی در فراموشی هماغوشم شوی میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو ماهرانه دروغ می گویی
ومن صادقانه باور میکنم
تقصیر تو نیست من اشتباهاتم را دوست دارم ....... |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خدايا مثل هميشه من نيازمندم وتو بي نيازترين
خدايا مثل هميشه من ناتوانم وتو توانمند ترين
خدايا مثل هميشه من شاكي ام و تو شنوا ترين
خدايا مثل هميشه من معيوبم وتو عيب پوش ترين
خدايا مثل هميشه من كم صبرم وتو بردبارترين
پس خداي خوبم به من بگو تو جاي من بودي دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي ؟ |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تمام حجم قفس را شناختیم بس است
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
اگرچه نیت خوبی ست زیستن اما
بیا که دست به تصمیم بهتری بزنیم
قیصر امین پور |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروز هم آرزوي تو را دارم و تو باز نيستي
و هوا هم ياري ام نمي كند تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
ومن دارم ميسوزم و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
و باز آرزوي تو و دستانت را دارم و دلم را تا ابد تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت
در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند به تو مي سپارم وتو
نميدانم آن را زير پاهايت خواهي گذاشت..........؟؟؟ |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه یازدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به در ماند ونداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بيگمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
فروغ فرخزاد |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه دهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
با خودم گفتم ای ساده فراموشش کن
تا کجا چشم بر این جاده فراموشش کن دست بردار از او خاطره بازی کافی است فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن مردمان نگهش قله نشینند هنوز دل که در دام نیفتاده فراموشش کن به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت اتفاقی است که افتاده فراموشش کن |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه نهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ميگويند از صبح بنويس از روشني از خورشيد ومن
چگونه از صبح بنويسم وقتي باران پنجره ي چشمانم را شسته است
چگونه از افتاب بنويسم وقتي كه خورشيدم پشت انبوهي از ابرها پنهان است
چگونه از روشني بنويسم وقتي شب فاصله ي من و افتاب است
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه نهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ادم وقتي دلتنگه زمزمه ش نمي تونه بوي غربت نده
وقتي هواي دلم باروني باشه خب معلومه قلمم خيس ميشه
بس كه ديوار دلم كوتاه است
هر كه از كوچه ي تنهايي من ميگذرد
به هواي هوسي هم كه شده
نگهي ميكند و ميگذرد
ويه حرف دلتنگي .............. گرم ياد آوري يانه من از يادت نمي كاهم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه نهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
قابل توجه بعضیا که میان سراغ وبلاگ ادبی
خیلی بده ادم بیاد سراغ ادبیات و نظر بذاره و اینهمه کم کاری تو نوشتن لغات اصلا پسندیده نیست این همه غلط املا یی درضمن وبلاگ من یه کلبه برا بیان دلتنگیامه والا ما وبلاگای خیلی زیادی دار یم واسه خندیدن باید اول جنسو بشناسی بعد بخری باید ببینی طالب چی هستی |+| نوشته شده توسط رها در شنبه هشتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خيال خاطرم دلتنگ تمام خوبيهاي توست و دلم به عادت هميشه نگاه زندگي بخش تو را بهانه ميگيرد
چشمانم ديگر رمق اشك ريختن ندارد تمام خاطره هاي خوشم عطر تو را دارد هرجا ميروم نشان نگاهت
مرا ميسوزاند همه چيزت ارام بخش بود تسكين دهنده بود با رفتنت مرا تا انتهاي جنون بردي
و هميشه ديوانگي تمام سهم من از تقدير بوده هنوز باور نكردم رفتنت را هنوز جاي خالي تو ازارم ميدهد
اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه هفتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تمام نوشته هام بوي غم گرفته اما دست خودم نيست چيزايي كه مهمند رو مگه ميشه فراموش كرد
اصلا نمي تونم خودمو قانع كنم بعد از اين همه سال مي خواستم به خاطر يه انگيزه تو كنكور شركت كنم
اما درست نزديك ازمون خودمو باختم اصلا حال مناسبي ندارم تا امتحان بدم و قصد دارم سر جلسه حاضر
نشم گور باباي كنكور اميدوارم همه موفق باشند تو همه زمينه ها كنكور هم يه دستاويز برا
پيروزي كنكوريها دعاي خير بدرقه راهتون |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه ششم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دوش از همه شبها شب جان كاهتري بود
فرياد از اين شب چه شب بي سحري بود
دور از تو من سوخته تب داشتم اي گل
وز شور تو در سينه شرار دگري بود
هر سو به تمناي تو تا صبح نگاهم
چون مرغك طوفان زده ي دربه دري بود |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر میرود ای گوهر دریا تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آسایش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تومرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو
شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
كجا بروم كه نشان نگاه تو نباشد كجا بروم كه عطر تو توي تمام دقايقم نپيچد كجا بروم كه ياد تو
رهايم كند تو بگو تو از دفتر دلم اگاهي تو هم رهايم كردي تو هم بهانه اوردي ميدانم خسته شدي از تكرار
لحظه ها اما نمي دانستي اين دقيقه ها تكرار نميشود
از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي قلبم گريه كردم و نوشتم نازنينم يا تو يا من
به تو گفتم باورم كن ميون اينهمه ديوار تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس كه خيلي وقته گريه نكردم سر رو شونه هات نذاشتم مثه دستات سرد سردم
برايم بگو دلم هواي صدايت را كرده دلم هواي عطر نفست كرده چقدر گفتم باورم كن چقدر خواستم
كه باورم كني اما توهم توهم مثل بقيه كم اوردي وباختي
رفتنت بر دلت مبارك وبر دلم تسليت |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه چهارم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مادرم !مادر نازنينم
تو نيستي تونيستي كه ثانيه هاي بيقراري ام را ببيني جايت خاليست جايت پر از اندوه بي تو بودن است اين روزها را با اشوب سر كردم شايد جاي خاليت را حس نكنم هرسال توي چنين روزي نمي توانستم
حس بي مادري خيلي ها رادرك كنم چون قابل تصور نبود حتي فكر نميكردم شايد اين روزها را خودم روزي
تجربه خواهم كرد نازنينم ! هر چه تلاش ميكنم بگويم مبارك ميبينم دلم پر ماتم مي شود
مادرم دلم براي نوازشت تنگ شده دلم براي اغوش گرمت تنگ شده دلم براي بوسه بي منتت تنگ شده
دلم برا گرمي نگاهت تنگ شده بي تو من جسمي هستم كه روح ندارد مثل هميشه برايم دعا كن
چون روزاي تلخ و باور نكردني رو دارم پشت سر ميذارم
تولد بانوي خوبي ها ياس خوشبوي افرينش گل سرسبد خانه بي تكلف علي مبارك
روزت قشنگ |
|
می نویسم " د ی د ا ر"
تو اگر بی من و دلتنگ منی
یک به یک فاصله ها را بردار |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو يك خيال دور بيش نيستي
ودست من به دامنت نمي رسد
تو غافلي ومن تمام مي شوم
و ديدگان پر ز راز من
هزار بار گفته با دلم
كه من سراب ديده ام |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
نمي دانم چرا رفتي ؟
نمي دانم چرا ؟ شايد خطا كردم.....
وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ؟ تا كي براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
وبعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سی ام تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گمشده ات را چه طور می یابی
با چه تمنایی؟
با چه امیدی ؟
با چه قدرتی ؟
آیا التماس را تجربه کرده ای ؟
من تسکینی برای درد نمی خواهم ..........
راهی برای درمان می خواهم ..............
به من بگو چه کنم ؟ |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سی ام تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي يادگار روزهاي سرد بي كسي ام نمي دانم چطور مي شود ثاني هاي بيقراري را
سرد و بي تفاوت گذراند نمي دانم با چه تمنايي مي شود مانع هجوم دلتنگي شد
مي دانم تمناي ناممكني است فرو خوردن بغضي كه نياز نيست به گلو بنشيند و همچون
باران اشك فرو مي ريزد بي محابا و بي تكلف و چطور ميشود پلكهاي مرطوبي را كه از فراواني باريدن
به درد نشسته قانع كرد كه همچون كويري به خشكي بنشيند اصلا ميشود بي خيال تمام دوست داشتني ها شد ؟ |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه سی ام تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
به روی برگ زندگی دو خط زرد میکشم
وچشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی وبدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
باتو غزل ستاره ها نوراني است
دل در قفس نگاه تو زنداني است
نگذر ز بهاركوچه باغ احساس
چون بي تو تمام لحظه ها باراني است |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
کاش می توانستم بشکنم این حصار را ..............
تا بیش از این در حسرت لحظه ی دیدار نمانم |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
روزهایی که بی تو میگذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز میکشد فر یاد در کنار تو میگذشت ای کاش |+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
آسمان تاريك است ماه ميلي به درخشيدن ندارد ستاره ها هم از خودنمايي خسته اند
ومن به عادت هرشب پشت پنجره ي تنهايي به آسمان تاريك آنقدر زل زده ام كه پلكهاي مرطوبم
و گونه هاي خيس اشكم بي تاب تر از هر شب تو را بهانه ميگيرند و زيارت چشمان پر فروغت را از
از دستهاي خالي من طلب ميكنند
خورشيد من ! بگو كي طلوع ميكني تا دلم خوشبختي اش را جشن بگيرد بگو كي دلم را از بغض و
بهانه نجات می دهي تو هيچ وقت منجي خوبي نخواهي بود خوب ميدانم كه هيچ وقت دلتنگ نبوده اي چون
هميشه ماه بوده اي مهر بوده اي تك ستاره بوده اي پس كسي كه هميشه آسماني بوده است و همه چيز را از
افق و بالا نگاه كرده چه دلتنگي مي تواند براي زمين داشته باشد وخوب ميدانم من عشق زمين وافق را هرگز
نسنجیده ام |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بنشيني محال بود
هرچه نگاه عاشق من بي نصيب بود
چشمان مهربان تو پاك وزلال بود
پاييز بود وكوچه اي وتك مسافري
با تو چقدر كوچه ي مابي مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشمهاي تو محتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر آرزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال بود
گفتم كمي بمان بخدا دوست دارمت
گفتي مجال نيست وليكن مجال بود
يك عمر هرچه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج وملال بود |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
میلاد مولا ی مهربانی
علی فاطمه مبارک
پدر عزیزم : روی سنگ فرش مرمر روی نقشه های قالی همینو فقط نوشتم می میرم اگه نباشی
روزت قشنگتر از همیشه |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اشك من باز دونه دونه مي ريزه اروم رو گونه
از همون روزي كه رفتي
دل من داره بهونه
يادت رفت اون همه قول و قرارا
يادت رفت اون همه خاطره ها
يادت رفت يكي اينجا به پات نشسته
جز تو به هيچكي دل نبسته
يادت رفت يادت رفت
امروز اونقدر باريدم كه ........بازهم دلم به هواي خاطره هام رنجيد خيلي احساس دلتنگي دارم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ميگويند نبار اما وقتي آسمان دل ابري است چگونه نبارم ؟
ميگويند بخند اما وقتي من دستاويزي براي تبسم نمي بينم بايد چه كنم ؟
ميگويند رها كن اما وقتي گره دلبستگيم كور شده چگونه رها كنم ؟
ميگويند همه جا بوي رفتن ميدهد اما وقتي عطر بودن را حس ميكنم چه كنم ؟
ميگويند پس بمير اما وقتي مي خواهم براي دوباره ديدنش زندگي كنم چه كنم ؟
چه كنم ؟ هيچ راهي براي رهايي نمي بينم توان گريختن ندارم دلم هنوز در پي نبودنت ميدود |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مي خواهم دوباره زنده شوم و هواي تازه را نفس بكشم مي خواهم درد نباشم
روزهاست كه تلاش مي كنم تا از ته درياي اندوه خودم را بيرون بكشم
خودم را سپردم به خدا مونس هميشگي ام و سرنوشتي كه گاه تلخ مي نويسد
وگاه...................... هنوز طعم تلخ جدا يي با دلم وداع نكرده هنوز من
بين مرگ و زندگي دست و پا مي زنم و منتظرم تا قاصدكي بيايد با عطر خوشه خبرش
و برايم ثابت كند كه قاصدكها هميشه خوش خبرند اگرچه خودشان رها در بادند ولي به دلهاي چشم براه اميد
ميدهند و اين خودش قشنگ ترين كار است |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و دوم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگرچه كوچك وتنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را زياد خواهي برد
اگرچه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
تمام اينه ها نذر ياس لبخندت
جنون ابي دريا فداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو ونيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چقدر محتاج است
نگاه خسته ي من به دعاي چشمانت |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امشب قشنگترین شبی ست که خدا نزدیکتر از همیشه منتظر حرفهای دل ماست
و آرزوهامون رو براورده میکنه پس توی گفتن و خواستن آرزوهامون همدیگه رو فراموش نکنیم توی شب آرزوها آرزومند تمام آرزوهای شمام ویه آرزوی بزرگ : دعا کنیم توی روزگار آمدن گل نرگس مهدی غایبم باشیم
|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
این یه حرف روشن از استاد خوبمه که چون داره سراشو ترک میکنه من تو وبلاگم مینو یسم تا از خاطرم نره
صبوری کن و بگذار دل سوخته تر شوی ...... پروردگاری دار یم که تنها دوست بیدلان است |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیستم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
وقتي تو رفتي مهتاب بام آسمان كمرنگ تر شد
وقتي تو رفتي دنيا به چشمم از قفس هم تنگتر شد
وقتي تو رفتي اندوه شوق زندگي را از دلم برد
وقتي تو رفتي مرگ خنديد
اي ياد تو در خاطر من جاودانه
اي بي تو من همسايه ي اشك شبانه
وقتي تو رفتي اندوه شوق زندگي را از دلم برد
وقتي تو رفتي برگ درختان زرد شد خورشيد افسرد |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشقها می میرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده بجا میماند |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بیش از این در من صبوری نیست
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
گفتم : چشمم گفت:براهش میدار
گفتم:جگرم گفت:پر آهش میدار گفتم که دلم گفت:چه داری در دل گفتم:غم تو گفت:نگاهش میدار |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي همزاد اي همرنگ
اي بي من و هميشه با من
ياد تو چون پرستوها لحظه به لحظه به باغ خيالم سفر ميكند
گفتي كه هر شب واژه هاي شعرم را با اشك ميشويي
من هم هر لحظه ياد تو را در پريشاني خيال مي پيچم
اي نزديك دور و اي دور نزديك
خطي است در كنار افق و دور دستها كه خط جدا يي ماست
گويي آن خط ديوار حصار بلنديست
و من و تو در دو سوي ديوار فرياد ميزنيم و اشك ميريزيم
يكديگر را مي شناسيم صداي هم را ميشنويم
اما دريغ چهره ي هم را نمي بينيم
و چه سخت است شنيدن و نديدن دوست داشتن و به هم نرسيدن |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه هجدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
از وبلاگ دوستم عسل انتخاب کردم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه هجدهم تیر 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
هوا گرم است ومن هنوز تبدار لحظه هاي تلخ بي كسي ام هستم
هوا هم ديگر مرا ياري نمي كند تا عطش فراق را آسان كنم
من براي لحظه ها ي بي تو ساخته نشدم بخدا من توان تحمل اينهمه
دلتنگي را ندارم و اين را خوب ميدانم روزي بي نفس ديوانه ترين
خواهم شد و روزي افسانه خواهد شد ديوانگي ام
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تورو یاد من میاره |
|
یه روز دیگه سپری شد اما بازم چشام به عقربه های ساعت خشک شد و خبری نشد
خیلی وقتا گفتم تحمل ثانیه های بی تو رو ندارم بارها خواستم تا زندگیم با یاد و خاطره نگذره اما انگار دست تقدیر دوست نداره زندگی ادما رنگی باشه حتی تو خواب و رو یا خدایا برای تحمل این روزا به کمکت بیشتر از همیشه نیاز دارم دیگه نمی تونم صبوری کنم هنوز نمی تونم برا خیلی اتفاقا دلیل منطقی بیارم تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه سی و یکم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دیوار آکنده از یاس پوشیده از گل هم که باشد
بین زمین و آسمان پل هم که باشد سد دیدار است
دیوار دیوار است |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
يه ترنم زيبا از فروغ بانوي شعر ايراني
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هرچه نام توست بر ان |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
با تو بودن شروع زيستن است در سرزمين ابي عشق
و از تو گفتن اغاز رهايي فارغ از هياهو پلك پنجره اي را گشودن وبا نسيم نگاهت همسفر بودن اغاز پرواز است انجا كه اينه غرق بهت قناري است برايت زيستن مرگ باورهاست |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
رنگين كمانم
اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم براي امدنت باران را بهانه نمي كردي |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
كسي من را نمي پرسد كسي من را نمي جويد
كسي تنها يي من را نمي گريد دلم در حسرت يك دوست
دلم در حسرت يك بي ريا ي مهربان ماندست
كدامين يار من را ميبرد تا انتهاي باغ باراني
كدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت ميكند من را
و اما باتوام اي انكه بي من مثل من تنهاي تنهايي
تو كه حتي شبي را هم به خواب من نمي ايي
من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت
من امشب با تمام عشق تو را خواهم خواند |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشقها هم مومیا یی تر شدند |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امروزم روز خوبی نداشتم بدطوری کلافه ام مثل ادمای درمانده شدم
یه هفته دیگه مونده به روز قشنگ مادر وقتی فکر میکنم سال گذشته تو یه همچین روزا یی مامان عزیزم با بیماری دست و پنجه نرم میکرد بغض همه دنیا میشینه تو گلوم دقیقا پارسال تو روز مادر از بیمارستان مرخص شد و بعد از مدت کوتاهی فرشته ی قشنگم ما رو تنها گذاشت و من امسال حتی نمیتونم کنار مزارش باشم مامان خوبم ! دلم گرفته دلم تنگ است و فاصله میان ما هزار فرسنگ است
|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلتنگم دلتنگ نگاه اسمان دلتنگ بارش باران دلتنگ ابر دلتنگ باد دلتنگ تما م
چیزهایی که یادم را پر میکند از خاطر ه های به گل نشسته ام محبوبم میدانم میشنوی میدانم بیقراری و بی تابی مرا حس میکنی پس چرا فکری به حال این دل پر از دردم نمیکنی تو که اینقدر دور نبودی تو که اینقدردست نیافتنی نبودی رها همچنان از دور یت رها در دنیاست قاصدکم به روی دلم پا بگذار تا تمام ستاره ها را به راهت بریزم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ما دو تن مغرور هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست ای خیال خاطر من را نوازش بار بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم
|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
پای دلم در راه عشق تو لنگ میزند و
جادوی چشمان توست که عصای پای در راه مانده من است |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
همه هست ارزویم که ببینم از تو رو یی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزو یی |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو را اي پاك و اي شيدا بجانم دوست ميدارم
دراين هجران وتنهايي چو ابري مست ميبارم
بيا باري دگر بر خلوت مستان نگاهي كن
تو را من چشم در راهم كنون باز آبه ديدارم
دلم ديوانه كردي وچنين رفتي و بگذشتي
مرا درمان تويي اي نوشدارو بي تو بيمارم
بيا در اين غريبستان كنارم ساعتي بنشين
براي ديدن رويت تمام عمر بيدارم
اگر در راه دل مردن بود رسم گنه كاران
همين بس كه بدانم از براي تو گنه كارم
بگفتا اين همه شوريدگي از چيست اي جانا
بگفتم دردم از يارست و درمان نيز از يارم |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
امشب باز هم نیامدی ولی عطر یادت تمام فضا را پر کرده است
امشب باز هم چله نشین آمدنت شدم ولی تو سوگند یلدایی ام را فراموش کرده ای امشب باز هم دلم برای خودم وچشمان منتظرم سوخت اما دریغ از گوشه نظری بلند نظرم خیلی غریب است برای رسیدن به رو یاهایت دستانت به التماس بنشیند چشمانت به سوگ خیلی غریب است حتی نوشته هایت مثل حرفهایت بوی خواهش بگیرد و غر یب تر اینکه باز هم مثل همیشه به در بسته برسی خیالی نیست ما دل ودیده سپردیم به طوفان بلا |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
جناب ناخدا چون ادرستو ندارم تو وبلاگم جوابتو میدم وبلاگم هم شخصیه واسه دلم
هم یه چیزایی مینویسم تا اگه قابل استفاده باشه دوستام استفاده کنن در ضمن من هم داغدارم هم عاشق هم همه اون چیزایی که فرمو دی مگه اینا با هم منافات دارن به هرحال از راهنمایی شما خیلی ممنونم |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
سالها میگذرد ومن از پنجره ی بیداری
کوچه ی یاد تو را مینگرم می بویم
وچنان ارامم که کسی فکر نکرد
زیر خاکستر ارامش من چه هیاهویی ا ست
عاشقی هم دردی است
و من از لحظه دیدار تو میدانستم
که به این درد شبی خواهم مرد
|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
سلام بر مهدي غایبم
مي خواستم رخصت دهي نوشته هايم را با عطر حضورت خوشبو كنم
ودل نوشته هايم را با نام مقدست جلا دهم
ميدانم اگر از دلتنگي هايم بگويم تو عزيز غايب از نظر!خواهي گفت: چه گزافه گويي
ولي اين را هم خوب ميدانم اگرچه سراسر زندگيم لبريز از خواهش هاي دنيايي است
ولي تو مولاي من! انقدر مهرباني و انقدر سخاوتمند كه گوشه اي از بيكران لطفت را بر من
خواهي بخشيد تشنه ام خسته ام مولاي خوبيها ! نظري
گل نرگسم ! خدا كند كه بيايي تا كوير تشنه جانمان با درياي كرامتت جان بگيرد
محبوبم! به من بگو ايا من در روزگار امدنت هستم بگو تا جمعه اي ديگر هم چشم
براهت در جاده ي عشق بنشينم
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار اسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ها را بشکنی
این شکستن نامسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت اغاز ویرانی است حرفش را مزن |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
ميخوام اين مطلب رو تقديم كنم به عزيزي كه دلم پر دلتنگي براش
مهربانم اي خوب ياد قلبت باشد يك نفر هست كه اينجا بين ادمهايي كه همه سرد وغريبند با تو تك وتنها به تو مي انديشد وكمي دلش از دوري تو دلتنگ است يك نفر هست كه با تو پر انديشه و شعر است وشعور پر احساس وخيال است وسرور مهربانم ياد قلبت باشد يك نفر هست كه با تو به خداوند جهان نزديك است |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقديم به .......
يه روز اومدي مثه موج دريا بوي پيرهنت مثه خواب ورويا سايه هاي ما رو شناي ساحل پابه پا بي صدا غرق تمنا يه روز اومدي تو سكوت سردم سر به راه شدي دل دوره گردم حالا چي شده كه ميخواي جدا شي چي شده تو بگو من چه كردم حالا باز من ونسيم وموج دريا مي مونيم بدون تو غريب وتنها به خدا بي تو يه صدف شكستم دوباره تو بادموهاتو رها كن منو راهي شب قصه ها كن مي ميرم واسه تب تند لبهات دوباره زير لب اسممو صدا كن اشكمو پاك كن از روي گونه من سر بذار بازم روي شونه من منو سياه كن با دروغ تازه بگو كه مي گيري بهونه من |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اينم براي تو .....
بدترين شكل دلتنگي براي كسي انست كه در كنارش باشي وبداني هرگز به او نخواهي سيد و تقديم به دلت ..... به همان قدر كه چشم تو پر از زيباييست بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهاييست و يه حرف دلتنگي .... گاهي دل اونقدر تنگ ميشه كه گريه هم كم مياره يه حرف خيلي ساده هم گاهي چقدر غم مياره |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اگه دستم به جدايي برسه اونو از خاطره هام خط ميزنم
از دل تنگ تموم ادما از شب و روز خدا خط ميزنم اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها قيامت ميكنم نميذارم كسي عاشق نباشه ماهو بين همه قسمت ميكنم وقتي گاهي من ودل تنها ميشيم حرفاي نگفتني رو ميشه ديد ميشه تو سكوت بين ما دوتا خيلي از نديدني ها رو شنيد قصه جدايي ما ادما قصه دوري ماست از خودمون دوري من وتو از لحظه عشق قصه سادگي گمشده مون |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
جمعه فصل بيتابي وبيقراري دلمه روز دلگيري كه منو پر از دلواپسي ميكنه
نميدونم بايد چطور به ثانيه هاش قرار ببخشم ميخوام برام رويايي بشه ولي نميشه از تمام جمعه هاي عمرم فقط وفقط يكيشون برام جمعه نبوده اونم فكر كنم ديگه تكرار نشه به هر حال ميخوام برام يه ارزوي محال كنيد شايد به حكم دعا وارزوي شما خداي مهربونم خودش دستي به سرنوشتم بكشه به قول يه عزيز هميشه زنده يه سيب هزار چرخ ميخوره پايين مياد ومن همچنان منتظر چرخش سيب زندگيمم بهترين روزا رو براتون ميخوام |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلم واسه مزار مامانم تنگ شده واسه درد دل كردن باهاش دلم لك زده
هيچ كس حرفمو نميفهمه يعني تو اين ديار غريب مگه كسي هست كه سنگ صبورم باشه از همه حالم بهم ميخوره خسته شدم از ادماي تكراري وغير قابل تحمل اطرافم دارم خفه ميشم اشكام بدون اجازه دلم پايين ميان اونام ديگه ازمن خسته شدن مامان خوبم جاي خالي تو رو هيچ كسي نميتونه پر كنه ميدوني چند وقته صداتو نشنيدم ميدوني چند ماهه روي ماهتو نبوسيدم درد غربتو هميشه به عشق ديدن تو تحمل ميكردم حالا تو بگو من با بد بختيام چكار كنم بي تو اينجا حقير مي ميرم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
خوب ميداني كه در چشمت گرفتارم هنوز |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقديم به عزيزترينم
وچشمانت با من گفتند فردا روز ديگري است اما من هنوز دلم تنگ است من دلتنگ تو هستم اسمان دلم هنوز باراني چشمان توست |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بيقرار بيقرار بيقرار در خيالم بدنبال شانه هاي امنت و اغوش گرمت ميگردم
نازنينم عزيزتر از تمام دنيايم ميدانم ميدانم ديگر محال است فرصتي پيدا كنم تا خودم را در اغوش گرمت رها كنم سر بر زانوهاي پر مهرت بگذارم ميدانم ديگر محال است تو را انطور كه ميخواهم زيارت كنم واز عطر نفست جان بگيرم ديگر محال است تنهاييم با حضورت پر شود ديگر محال است لحظه هاي ناب عاشقيم رنگ بگيرد چه كنم با اين همه محال با اينهمه خيال توبگو تو به من راهي نشان بده من رهايي ميخواهم رهايي از هر چه كه مرا اسير كرده |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
باد میوزد ومن در مسیرش مشتاقانه نشسته ام تا پیامت را با گوش دل بشنوم و رمغان باد را عاجزانه بپذیرم
ومژدگانیش را بدهم تا شاید باز هم ا ز جانب تو مهر بان ترینم برایم پیک خوش خبر باشد سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت یه کم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقدیم به شقایق زندگیم
و اشک مرا هیچ کس ندید تاکنارم بنشیند و دلداریم دهد هیچ کسی نفهمید که خورشید چقدر دیر طلوع کرد دل من هزار بار با یاد تو خروشید و انقلاب کرد و من با تازیانه ی عقل این شورش را خفه کردم حالا خسته و و زخمی گوشه ای زانوی غم بغل گرفته و منتظر اخرین فرصتهاست حالا امید وهستیش در گرو عشق من است حالا فقط میتواند با عشق ارام بگیرد وخواهد گرفت چون من عاشق دیوانه ای بیش نیستم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
تقدیم به پدر عزیزم
مردی که در حصار زمان فراموش شده
برای زیستن یک بهانه کافیست و من تورا بهانه کرده ام ای پدرمهربانم پدر جان روی سنگ فرش مرمر روی نقشه های کاشی همینو فقط نوشتم میمیرم اگه نباشی |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
بي تو طوفان زده دشت جنونم
بگذار تا با تو جان بگیرد امروز بازهم برایم پاییز بود مثل دیروز مثل دیروز دیروز پاییز دوست دیرینه من است ومن هر روز منتظرم شاید که تو قاصدک خوشبختی من بیایی وبا امدنت روزهای سرد و خزان زده ام را گرم کنی دلم برای دیدنت تنگ شده گاهی انقدر دلم بهانه چشمان تورا میگیرد که خسته ودرمانده رهایش می کنم وابر چشمانم شروع به باریدن میکند وانقدر میبارد تا دلم فراموش کند بهانه و بیقراری اش را قاصدکم تمام بهانه من برای نفس کشیدن نامهربانی هایت را کنار بگذار وقدم به دل بهانه گیرم بگذار تا با تو جان بگیرد دوستت دارم ساده مثل نوشته هایم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اي كه دست من به دامنت نميرسد
اشك من به دامن تو ميچكد با نسيم دلكش سحر چشم خسته تو بسته ميشود بي تو در حصار اين شب سياه عقده هاي گريه شبانه ام در گلو شكسته ميشود.......... بياد همه شبايي كه بي تو به صبح نشست شب خوش |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
وقتي بياد نگاه مهربان تو مي افتم تمام غصه هامو فراموش ميكنم
وقتي بهت فكر مي كنم ديگه به هيچ انديشه
اضافه اي اجازه نميدم وارد حريم ياد تو بشه وقتي كنارمي و دستامو ميگيري ديگه هيچ
ارزوي محالي نميكنم وقتي خوابتو مي بينم اون روز به خوشبختي سلام ميكنم
وقتي با ياد تو شب رو برا خودم يلدا ميكنم اون شب بهترين شب عمرم ميشه من هرروز با يادتو به خورشيد سلام ميدم وشب با خيال چشاي تو چشاي ماهو ميبوسم ميدونم ميگي
چه روزا وشباي ملال انگيزي ولي باور نميكني اگه بگم همشون برام متفاوتند
خوب شايد تو درست بگي من ديونه ام ولي مگه تو اين دنياي سرد بده يه جورايي ديونه باشم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
مامان عزيزم
هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو ياد من مياره مسافرم سفرت خيلي زود و بي مقدمه بود دلتنگ از نبودنت روزام سپري ميشه بيادتم بيادم باش دختر هميشه تنهات |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
دلتنگيهايم تمام نميشوند وتو هيچگاه از من دور نمي شوي دلم عجيب بي تو ميگيرد ميبارد ميلرزد وباز يادت نوازش ميدهد تارهاي تنهاييم را يعني تقدير و سرنوشت ميرساند تو را اينبار؟ كجاست لحظه رسيدن ما به هم |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
اين روزها كه از همه سايه ها وادمهاي رنگي دلم به درد امده است تنها به پنجره اي
كه عطر ارامش تو را مي پراكند چشم دوخته ام
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
لحظه هاي با تو بودن قشنگ ترين ثانيه هاي عاشقانه زند گيمه |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
می شود فریاد زد اما بی صدا می شود پرواز کرد تا حوالی خدا می شود دید ولی باور نکرد می شود خاطره را رسوا کرد می شودکاشت به دل نهال یک رویا را می شود داشت به سر سودای هر فردا را می شود زمزمه گل را شنید می شود درد دل شکوفه را باور کرد می شود خیس شد از شبنم عشق می شود لختی نشست ، در بر خوشبختی می شود جرعه ای از نهر محبت نوشید می شود غم را دید در فرودست امید می شود جاری بود در دل یکرنگی می شود همچون کوه به سر باد حوادث کوبید می شود همچون سرو قد کشید تا فردا می شود فاصله را تبعید کرد می شود دل را برد به سر چشمه عقل می شود عاطفه را سر نبرید می شود فکر را راهی کرد با قطار دانش می شود بود ولی ناپیدا می توان رفت به اعماق دلیل می توان فلسفه را پیدا کرد ، آخر کوچه فکر می توان هندسه را رنگی دید می توان نسبیت را نسبی کرد ، با سرعت عشق می توان همجوشی را ، در راکتور همخواهی ، پیدا کرد می توان قانون ترمودینامیک را ، در دعوای دو دل تجربه کرد می توان شاهد بود بر رویش یک آرزو می توان کوانتوم را با کمیت پیوسته دل اندازه کرد می توان شکفتن حس را چشید می توان بازی کرد با خیال فردا می توان سرزده رفت در خلوت رویایی شب می توان نجوا کرد در گوش شاپرک های نجیب می توان آزاد بود در کنج قفس می توان تنها بود در گستره جمعیت می توان غمکده را آتش زد می توان رهگذری را سبدی سپیده داد می توان دید خدا را پای آن کاج بلند می توان تا ابدیت پر زد می توان پاکی را ، دید در هاون نور می توان رفت ولی باقی ماند می توان خاطره را همچون گل به دل دفتر فردا پاشید
ســـروش آریـــا |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
همه گويندم كه رهايش كن
گله گرداري به خدايش كن دل و دين فارغ زجفايش كن چه كنم من گوش كري دارم چه كنم من گوش كري دارم چه كنم من گوش كري دارم |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |
آرشیو نظرات |
||
|
لحظه هايم بي تو سردو بي روح شده ديگه نفس كشيدن هم برام سخت شده ميلي به زندگي ندارم چقدر فاجعه است ادم تو زندگيش هيچ كسي رو نداشته باشه تا لااقل عقده ها و مرارتا شو رو شونه هاش بريزه ولي تنها نور اميدي كه منو به زندگي لعنتيم پيوند زده حضور تنها يار بي كسيم خداي مهربونه . هميشه رو سجده نيازش خودمو رها ميكنم وتمام بي حرمتي هاي دنيا رو گلايه ميكنم اي كاش تو هم اينجا كنارم مي بودي تا از گرماي حضورت جون بگيرم از سرنوشت متنفرم چون هيچ كس رو سرجاش نذاشته اي كاش اينقدر ارزوهاي كوچيك ما رويا نميشد اي كاش نبودن تو تو باور خسته م مي نشست هميشه تو همه ثانيه هام تو همه دقايقم تو تمام روزام بيادتم ياد قشنگ چشات با منه تو هم به يادم باش عزيزترينم |
این شعر رو چند هفته ی پیش گفتم
البته برای یکی از دوستان که ناخاسته چند روزی از حرف هام ناراحت بود
حواسم نبود
که حواست را پرت کرده ام
به گوشه ی حرف های پسرکی
که از آسمانی بودنت می گفت
اینجا هوا بارانیست
درست مثل چشم هایت
هر قطره بغذی را در خود انتهار می کند
دوست دارم به بزرگیشان گریه کنم
تو
از حرف هایم کشیدی
عکسی را که هرگز در افکارم نبوده
از حرف هایم کشیده ای
زجری را که ...
سوگند به زلالی آسمانی ها
که تو مقدس ترین کشیده ی ذهن منی
نگاهم باز افتاده به سیم پاره ی سازم
توان برد در من نیست به این دل کهنه می بازم
درون دفتر شعرم فقط یک عکس چسباندم
و با آن ساز دلگیرم برایش ساز می سازم
توان از پای من رفته ولی در اوج رویایم
به دستم هست ، دست تو و بی تو با تو می تازم
تمام عاشقان شاعر و هر شاعر خودش خالق
منم عاشق ، منم شاعر تویی خلقت و اعجازم
گلم حتی همان مجنون که در دیوانگی تک بود
پس از یک راه طولانی رسید آخر به آغازم
و این هم آخرین نت بود برای عکس در دفتر
خدایا هاوش و سازش فدای چشم شهنازم
تنها یک دوست داشت اسمش مرد گذاشت
تهمت زدند به او حتی همان یک مرد
چیزی نگفت خدا تند شد رد . گذشت
فکر کن خودت کمی راهی نمانده بود
بعد از وداع خود از خیر بد گذشت
اما خدا نخواست بیچاره . دخترک
آرامش زمان از جسم سرد گذشت
از چشم من گریخت با آن نگاه خود
در سینه گفت . نه از خوب و بد گذشت
من عاشقش شدم اما دگر چه سود
او دور مرد کشید یک خط زرد . گذشت